دیشب چشممان به جمال جواد اسفندگان روشن شد. چون اولین دوست وبلاگی بود که دیدمش قرار گذاشتیم من یک یادگاری این جا بنویسم گرچه توی آن چندساعت هرچه سوژه و عکس جمع و جور کرده بودم، عملا بی استفاده ماند : می گویند شیخ کروبی در قسمت هایی از مصاحبه هایش با آن فصاحت و بلاهت ل.ری اش در حالی که عصب می زند به مصاحبه کننده می گوید : "اون واکمنتو خاموش تا بگم" و یک چیزهایی می گوید و اکیدا سفارش می کند که این ها را ننویسی ها! شیخ جواد هم از این نظر بی شباهت به شیخ کروبی نبود با این تفاوت که چندباری توی دل و بال ما را هم گشت ... یعنی کروبی تر از کروبی!!!
اما به یادبود اولین دیدار و برای کسانی که احیانا مولانا جواد را ندیده اند :
آن عاشق آیس پک، آن خورنده ی ایستک، آن کشنده ی قلیان که بود مثل نی قلیان*، اما قدش بود بین من و امان، آن دهنده ی دود از سوراخ دماغ، آن حمال مثنوی در کیفش، آن دارنده ی عینک ته استکانی بر چشمش** عاشق بد فرم خاتمی بود و کمیتش لنگ بود و خلاصه از عجایب روزگار بود و رفیق فابریکش نیما بود و ...
خلاصه بسی فیض بردیم!
*از پشت تلفن فکر می کردیم برعکسش باشد او هم فکر می کرد ما بلوند هستیم اما ما هم برعکس درآمدیم
**این را برای جور شدن متن گفتم




