همین حالا هم هر لنگه کفشش لااقل چندهزار دلار ارزش دارد (گویا پانصدهزاردلار برای یک جفت) و یا اگر یکی از اعضای "سیکرت سرویس"، خریت می کرد و می کشتش در تهران یک بزرگراه به نامش می زدند یا عکسش را کنار عکس حسن نصر الله می چسباندند!
خیلی ها از خبرنگار عراقی به خاطر مسائل سیاسی تمجید کردند که بحث دیگری ست اما عده ای هم فکر کردند حتما او خیلی مهم است که معروف شده! خبرساز بودن خیلی وقت ها چشم ما را پدر ما را در آورده.
خبرساز بودن کاری ندارد فقط کافی ست با یک حساب سرانگشتی هزینه هایش را برای خودمان حل کنیم. مثلا اگر می خواهیم توی کلاسمان معروف بشویم می توانیم بلند شویم و بزنیم توی گوش استاد یا وسط کلاس سه نقطه (...) کنیم یا یکی از جنس های مخالف را بگیریم ماچ کنیم یا ... اما تمام این کارها را باید طوری انجام بدهیم که جلوی چشم همه باشد بعد برای محکم کاری هم که شده صورتمان را به حضار کنیم و فقط چند ثانیه بهشان نگاه کنیم! تک تک شان تا آخر عمر ما و قیافه امان را فراموش نمی کنند، برای فک و فاملشان هم تعریف می کنند، حتی برای بچه های آینده شان، آن قدر مطرح می شویم که حتی بعد از مرگ مان هم یک جورایی جاودانه می شویم!
پس می بینیم توی چشم بودن کار محیرالعقولی نیست که همه کس توان انجامش را نداشته باشد اما نکته اش این ست که عقده ی کشنده ی توی چشم بودن چه قدر دارد خفه مان می کند و چشممان را کور کرده که هزینه های گزافش نبینیم و یا چه قدر درصد خودخواهی این عقده ی کشنده بالا بوده که بابت ارضای خود، هزینه ای که به بقیه وارد می کنیم اهمیتی نداشته باشد. این جاست که درس می خوانیم تا با مدرک تحصیلی به چشم بیاییم اگر نشد مدرک جعل می کنیم گوربابای بچه های مردم که دانشگاه می آیند ولی پای درس یک بی سواد می نشینند، پول مردم را بالا می کشیم تا فخر بفروشیم، توی انتخابات تقلب می کنیم تا اسم و رسم دار بشویم و ... گوربابای کسانی که حقی داشته اند و پایمال شده؛ حرف های نامتعارف می زنیم و کیف می کنیم که هر سال جزو خبرسازان مجله ی تایم هستیم اما عقده ی دیده شدن آن قدر دارد ما را می کشد که هزینه اش اهمیتی ندارد، همین عقده ی کشنده باعث شده نه تنها کسی بر ما خرده نگیرد بلکه باعث افتخار هم بشویم چون همه مرض مشترک داریم اصلا میلیون ها آدم داریم که اگر بروند سازمان ملل، بیش تر از احمد ی نژاد کولاک می کنند (این بنده خدا که تا حالا وسط سالن "سه نقطه" نکرده) ما میلیون ها زن و مرد داریم که می توانند خبرساز قرن باشند می توانند چنان نشانه گیری کنند که لنگه کفش توی دهن بوش بره بله ما می توانیم کافی است این بازی را امتحان کنیم!!!
* امروز توی اخبار ساعت 14 یکی از شاهکارهای رسانه ی ملی را دیدم : خبرنگار به یک نفر که از حرکت خبرنگار عراقی شوک پریز شده بود، یک لنگه کفش داد و گفت ببینم تا کجا می پرونی اون هم با تمام توان چنان پراند که در دور دست ها کفش خورد توی سر یک عابر! تازه خبرنگاره رفته بود برای عابر توضیح می داد که ما می خواستیم فرض کنیم این درخت کاج، جورج بوشه!
پی نوشت : من به این که تبعات سیاسی قضیه چه بوده یا فلان دولت چه موضعی گرفته یا شجاعت خبرنگار و وطن پرستی و احیانا مسائل از این دست کاری ندارم فقط نیم نگاهی (نه نگاه کامل) داشتم به حس مشترکی که باعث شد دل عده ای از مردم عادی خنک شود.

می گویند : یک بابایی داشت می رفت برای انتخا بات ریاست جمهوری ثبت نام کنه، بهش گفتند تخصص هم داری؟ گفت : مگه ر ی د ن هم تخصص می خواد؟!
سه سال گذشت همون بنده خدا گفت : بدون پول نفت هم می شود سه سال مملکت را اداره کرد؛ گفتند چه جوری؟ گفت : مگه ر ی د ن هم پول نفت می خواد؟!





