می خوام در مورد "سریال هزار چهره" بنویسم. قسمت دیشب، مرد هزار چهره یک لباس مندرس پیدا کرد، پوشید و رفت تو جلد هنرمندها و گندهه شون شد. سوژه ی اصلی داستان به این جا برمی گرده که هنرمندها مخالفند که برای هنر تعریف یا چارچوب بگذارند یعنی خیلی از هنرمندها – نه همه شون - معتقدند "بیانی" که "سر و صدا" بکنه اثر هنریه. یعنی اگر ما خیلی زور بزنیم و بخواهیم که بالاخره یک تعریف کوچولو برای "اثر هنری" ارائه بدهند، می گویند اثر هنری دو ویژگی داره : 1- بیان 2- مورد توجه واقع شدن
مورد اول (بیان) یعنی اون اثر، بیان کننده ی پیام باشه پیامش هم مهم نیست چی باشه برای این مورد اصلا چارچوبی نمی گذارند خصوصا برای راهی که این پیام بیان بشه؛ اتفاقا خیلی از پیام ها از روزمرگی ها مایه می گیره چرا؟ چون واکنش مردم در زندگی روزمره شون نسبت به پدیده های اطرافشان واکنشی خودکاره یعنی چیزی حس نمی شود، چیزی درک نمی شود چیزها و اتفاقات چون آشنا هستند، واکنش ها بدون حس و خودکار می شود. هنر قرارست "آشنایی زدایی" کنه و باعث بشود که مخاطب احساس کنه چیز جدیدی را در یک وضعیت کاملا شناخته شده تجربه می کند. پس خیلی از آثار هنری با جلوه ها و ماتریال های مختلف وارد یک کار ساده ی روتین مثل حمام کردن می شوند.
مورد دوم (مورد توجه واقع شدن) برای این مورد هم چارچوبی نیست چون هر محدودیتی می تونه جلوی خلاقیت و نوآوری را بگیره. این جا اصل متفاوت بودن به کار میآد. یک نقاش معروف اروپایی سال ها پیش توی قوطی کنسرو کثافت کاری کرد با این "پیام" که همیشه قرار نیست هر اثری که هنرمند از خودش می گذاره، تمیز باشه (یه همچین چیزی) این قوطی کنسرو و (...) سال هاست توی یکی از موزه های هنری اروپا در معرض دید هنردوستان هست! خب! این اثر ِ خلاقانه، مورد توجه قرار گرفته، پیامش هم سال ها بعد از مرگ خالق باقی مانده. نمونه های دیگری هم از این آثار هست که عده ای این ها رو هنر می دانند چون به هرحال تونسته حرفی رو به طریقی بزنه که تا به حال کسی نزده و به هرصورت شنیده بشه (براساس تفکر این افراد حتی می شه حمله ی یازدهم سپتامبر رو هم به عنوان اثر هنری معرفی کرد) عده ای هم مخالفند. کتابی هم به اسم "آیا این هنر است؟" نوشته شده که چنین آثاری را بررسی می کنه که آیا هنرند یا نه.
خیلی های دیگه هم هستند که برای اثر هنری زیبایی بصری یا یک جور هارمونی را همراه این دو مورد کذایی میآورند (من شدیدا موافق این دسته هستم!) ولی هر دو دسته نمی خواهند هنر خیلی در چارچوب قرار بگیره تا مبادا محدودیت پیدا کنه. اما از طرف دیگر این ها باعث می شه دیگران آثاری رو بپذیرند چون مورد تعریف چندتا منتقد کله گنده بوده یا هر اثری که یک هنرمند معروف می سازه مورد تمجید قرار بگیره هرچی می خواد باشه. مثلا اون قوطی کنسرو کثافت اگر کار یک آدم معمولی بود، قضیه طور دیگری می شد. مثل لیست خرید مسعودشست چی که یک شعر تکان دهنده شد چون هنرمندان جای استاد طوفان گرفته بودنش.
اما همین سریال مرد هزار چهره هم به عنوان اثر هنری یک هنرمند معروف – یعنی مهران مدیری- در ضمن حکایت هایی مثل همون لیست خرید یا کُپه ی گِل نیکی خانوم را داره این که ملت تعبیر و تفسیرهایی می کنند که ممکنه به ذهن سازنده هاش هم خطور نکرده باشه : "محاکمه ی شست چی قراره کرباسچی رو تداعی کنه!" "تکیه کلام و عینک و تکان دادن دست چپ یعنی آقا!" " داستان از فرار شهرام جزایری الهام گرفته!" ووو این تعبیرها آدم رو یاد زمانی می اندازه که هیچ شاعری حق نداشت در شعرهاش "گل سرخ" به کار ببره مبادا منظورش "خسرو گلسرخی" باشه! ببیید سانسورچی ها چی رو به چی ربط می دادند! حالا می بینیم که اون سانسورچی ها از جنس خودمون بودند. به این فکر می کنم که اگر شمقدری مرد هزار چهره رو ساخته بود تعبیرهامون فرقی می کرد یا نه؟!





