تبليغاتX
مهر تابان
هر كس گفتمان آكادميك نمی داند، وارد نشود.

 

این کشف چند هفته پیشمه اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگر این جا ننویسم عقده ای می شوم :

اولا واژه ی "News" (اخبار) از ترکیب حروف اول  چهار جهت اصلی North (شمال)، East (شرق)، West (غرب)، South (جنوب) ساخته شده؛ من فکر می کردم صرفا New را جمع بستند که بشود تازه ها.

دوما به پیراهن آستین کوتاه چون "T" شکله می گویند : T-shirtآستین بلند : Shirt، آستین کوتاه : شرتِ تی شکل.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:45  توسط درويش  | 

 

این روزهای اصفهان همه جا حرف از قاتل مسلح است. مردم هرروز از شایعه ی قتل تازه ای می گویند : می گویند طرف گفته تا وقتی برادرش را آزاد نکنند هرروز یک نفر را می کشد!؟ می گویند دیروز زنی را توی شلوغی سبزه میدان با صدا خفه کن کشته!؟ می گویند گفته سیصد پلیس می کشد و تاحالا یازده افسرپلیس کشته؟؟ آخرینش هم هفته ی پیش نیمه های شب توی کیوسک آمادگاه بوده با صدا خفه کن که این یکی شایعه نبود و راست بود مثل توریست فرانسوی که چند روز پیش توی ترمینال جی کشت. این روزها می شود عکس مجرم را توی دست و روی موبایل خیلی ها دید (تی وی عکسش را روی آنتن برد و گویا به بعضی زیراکسی ها هم گفته اند عکسش را به همه ی مشتریان بدهند، نیروی انتظامی حساب می کند!) و کاهش جمعیت عابران پیاده را حس کرد؛ البته پلیس افیسرها هم حواسشان را جمع کرده اند که مبادا هم دیگر و تاحدودی الگانس ها را ول کنند! فعلا توی اصفهان حس امنیت اجتماعی وجود ندارد آن هم از جانب کسی که با ریش و پشمش نمی تواند تبرج کسی را درآورد (یا تبرج به راه اندازد!) کلا بدون این که پای تبرج به میان آمده باشد امنیت اجتماعی زایل شده.

یکی از همشهریان* که تهران کار پیدا کرده یک چیزهایی می گفت که انگار وقتی تبرج باشد امنیت اجتماعی نیست و هروقت امنیت اجتماعی باشد، تبرج نیست ... هیچ عجیب نیست که این روزها تنبان یک کلان شهر توسط یک نفر تفنگدار به دست و پا بیافتد چون قبلا حضرات اعلام خطر کرده اند که امنیت به چکمه های زنانه بندست! این که باز خوبست!  

 

*احمدرضا رادان فرمانده ی نیروی انتظامی تهران و زنده کننده ی کلمه ی تبرج.

در حاشيه وقايع اخير اصفهان (روزنامه ی اعتمادملی)


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:26  توسط درويش  | 

 

به قول گابریل گارسیا مارکز، نویسنده باید خواننده را هیپنوتیزم کند کاری که شب اول خواندن "روسپیان غمگین من" با من کرد گرچه چند روزی طول کشید تا به آخر کتاب رسیدم اما بیشترش را همان اولین بار خواندم.

به نظرم داستان از تضاد موج می زند : با هوس ِ پیرمردی که می خواهد تولدش را با پاره کردن بکارت یک دختر کم سن جشن بگیرد، شروع می شود و به خیابان روشن و مشعشع، امید و آرزو برای رسیدن به صدسالگی تمام می شود و همین تضادها یک اثر هنری خلق می کند مثل به کار رفتن هنرمندانه ی رنگ های مکمل یک نقاشی که پاساژها هم به خوبی رعایت شده کتاب مثل تابلویی ست که خط های به جا همه جایش را به هم ربط داده اند و یک کمپوزیسیون توپ ساخته اند! جدال بین روزمرگی و سرزندگی، عشق و هوس، پیری و جوانی ... در مطلق نبودن بازنده ی این آخری (جوانی یا پیری) حتم دارم و مطمئنم که بازنده ی مطلقی وجود ندارد : مرد جوانی که نتوانسته عاشق شود او همیشه روابط با زنان را با پول می خریده حتی اگر آن ها این کاره نبودند و بعدا پول را در سطل آشغال می انداختند، باز هم او برای هر رابطه پولش را می داده او بدون عشق، عشق بازی می کرده حتی اگر زنان دنبال چیز دیگری بودند زمانی وحشیانه به دختری حمله می کند و از پشت، تصاحبش می کند دخترکی که لرزش عمیق حقارت وجودش را می لرزاند اما حاضر نمی شود پشیزی از مرد جوان قبول کند که هیچ بیست و دو سال عاشقانه برای مرد گریه می کند بدون این که مرد از چیزی سردربیاورد! این جاست که مارکز، مردانگی را در تقابل با زنانگی بازنده می کند. همان کسی که در جوانی به واسطه ی دامنی کوتاه، اسیر تب غیرقابل مقاومت، حمله ور می شود و چشمهایش جز هوس نمی بیند، در نود سالگی وقتی به دختری لخت که برای او مهیا شده می رسد آن چنان سردست که هیچ فایده ای نمی بیند تا دخترک را بیدار کند ناتوانی جسمی و جنسی او را در رویارویی با دختر جوان، خجالت زده می کند  و همین عاملی می شود تا پیرمردی که با نیت هوس بازی به فاحشه خانه می آید، اصلا رابطه ی جنسی برقرار نکند و باعث شود این بار زن را طور دیگری ببیند طوری که ابدا ربطی با ماده ندارد و انگار مرزی بین زندگی واقعی عاشق و عوالم عاشقانه اش نیست (یعنی این ها با هم چنان قاطی می شوند که اصلا لازم نیست معشوق مادیتا(!) چه طورست بلکه مهم عوالم عاشق است) این جاست که می گویم نویسنده به نوعی جایی برای برتری پیری گذاشته در عین حال که بارها از شور و طراوت (جوانی) مایه گذاشته البته که شور جنسی هم در هوس و هم در عشق نقش خیلی مهمی دارد و در حقیقت لذت جنسی هم می تواند استارت اولیه را در عشق* بزند ...  به هر حال پیر نودساله، سرزنده و با طراوت می شود و جوانی می کند و تلفیق شور و حرارت (جوانی) با پختگی (مسنی) او را عاشق می کند.  

 

 

 

"شربت گل گاوزبان به همان اندازه که بر او بر من هم موثر واقع شد، چون هیچ اتفاقی نیفتاد، نه بر او و نه بر هیچ کس دیگر اما برایم مهم نبود. از خود می پرسیدم بیدار کردنش چه فایده دارد، وقتی که خود را آن چنان تحقیر شده و مغموم حس می کردم؛ سرد همچون ماهی ... "

 

"همیشه معشوقه های یک شبه را به تصادف و برحسب قیمت و نه جذابیت آن ها انتخاب کرده بودم با عشق بازی بی عشق، بیش تر وقت ها نیمه پوشیده و همیشه در تاریکی تا خود را بهتر از آن چه بودیم تصور کنیم. آن شب لذت بی مانند اندیشیدن به جسم زنی خفته را بی جبر امیال و رنج شرم کشف کردم..."

 

"ناآرامی به روزمرگی زندگی من خاتمه داد... نازک اندام را در زندگی غیرواقعی اش تصور می کردم که خواهرانش را بیدار می کند..."

 

 

"یکی از قشنگی های پیری اغواگری های دوستان جوانی است که فکر می کنند ما خارج از سرویسیم."

 

"با جمله ی بدبینانه ای برخورد کردم که نویسنده آن را به ژولیوس سزار نسبت داده بود : امکان ندارد که آدمی عاقبت شبیه کسی نشود که دیگران فکر می کنند او هست."

 

"منقلب از نجواهای شیطانکی که دائم در گوش آدم جواب های دندان شکنی را که به موقع نداده ایم زمزمه می کند."

 

 

* توضیح : شور جنسی هم می تواند محرک اولیه ی چنین عشق هایی باشد در واقع پیام های عصبی سمپاتیک که در اثر تحریک جنسی در انسان به وجود می آید می تواند استارت عشق را بزند به همین دلیل انسان های نرمال عاشق جنس مخالف خود می شوند و دسته ای از آنرمال ها که اختلالات هورمونی دارند عاشق هم جنسشان می شوند. البته فرد زمانی به عشق می رسد که خیلی خیلی از عامل اولیه یعنی میل سکسی فراتر رفته باشد و اگر تا حد لذت جنسی بماند به عشق واقعی نرسیده.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:1  توسط درويش  |