برای تکرار رفتار جمعی که در نتیجه ی شادی ِ پیروزی یا غم شکست رُخ مینماید، بدون آلترناتیو ورزش هزینههای به مراتب زیادتری دارد. هيچ جا ورزشبیربط با سياست نبودهاست.
در ايران
غلامرضا تختی محبوب القلوبی بود كه راه افتادنش در خيابانهای تهران به خاطر كمك جمع كردن برای زلزله زدگان بوئين زهرا كافی بود تا برگی از تاريخ ورق بخورد. او پيشنهاد نمايندگی مجلس – و احتمالا خيلی چيزهای ديگر- از طرف شاه را رد كرد. رژيم، تختی را میخواست اما وقتی به پهلوان ِمردم نرسيد، زور زد برای مردم، پهلوان بسازد : امامعلی حبيبی را میخواست جلوی تختی بگذارد حتی او را به صحن بهارستان هم فرستادند اما جهانپهلوان شدن زوركی نبود. در همان سال ها که دور، دور ِ جنبش های مبارزاتی نیز بود، برخی از تشکل های مبارزاتی از روی سکوهای طرفدران تیم پرسپولیس، شکل می گرفت بارها آزادی خواهان و روشن فکران ِ پرسپولیسی از روی سکوها دستگیر شدند؛ آن روزها فضا پر می شد از شعارهای بو دار هوشنگ ابتهاج و مسعود بهنود از سکوهای پرسپولیسی ها.
ورزش، مردم را یک جا جمع می کند و بارها پیشامده که همان جا حرکتی شکل گرفته باشد. بازی ایران- اسرائیل یا پرسپولیس- استقلال (6-0) باعث تظاهرات ضدحکومتی شد. به همین خاطر حکومتی ها دوست دارند شهرآورد تهران (استقلال و پرسپولیس) مساوی شود. حکایت سعید فائقی (معاون مقتدر وقت سازمان تربیت بدنی) عجیب نیست آن وقت که بین دو نیمه، مستاصل از مربی پرسپولیس خواست دیگر گل نزنند تا مبادا وقایع بیرون استادیومی روز شکست عجیب استقلال تکرار شود.
در جهان
وقتی در جام جهانی1986، آرژانتين، انگليس را برد، ملت رنجديدهی آرژانتين با تمام وجود احساس كرد عقدهی تصرف فالكلند را برسر انگليسیها خالی كرده گرچه گل ديهگو مارادونا با دست بود اما ديهگو قهرمان امريكای لاتين شد و دست او دست خدا! در طول اين سالها سياستمداران از كاسترو تا چاوز، بارها شانه به شانهی ديهگو جلوی دوربينها ايستادند، درست مثل شيراك با زيدان.
گلادیاتورها
تمام این گفتنی ها بارهایی ست که بر دوش ورزش و ورزشکاران گذاشته می شود. ورزش ِ امروز، زرق و برقش را از قدرتمندان غیر ورزشی گرفته تا بارهایی که بر دوشش می گذارند، برایشان حمل کند. تعصب یک ورزشکار پایین تر از خواست اربابانی ست که او را برای تیمشان می خرند. "خریدن بازیکن" ترکیب به جایی ست : خریدار در مدت قرارداد تا جایی که دوست داشته باشد، اختیار عمر و خورد و خوراک و ابراز احساسات و اعتقادات بازیکنانش را دارد : او باید در برابر تیمی بازی کند که ممکن است به آن تعصب داشته است و یا با پرچم بیگانه ای بر علیه کشورش بجنگد او حق ندارد بدون اجازه با حریفی مبارزه کند اجازه هم ندارد دلیلش را بداند اگر فردا قرار شد با همان حریف بجنگد باز هم چنین حق و اجازه ای ندارد این یک دستورست. او باید شبانه روز تلاش کند برای دقایقی که جنگیدنش را ببینند؛ پول می گیرد خوب هم می گیرد، کنارش عکس می گیرند و ... اما کافی ست دیگر نتواند.
بازی گلادیاتورها اگر کم اهمیت بود نه امپراطور و هزاران تماشاگر به استادیوم می آمدند نه بعد ِ هزاران سال ماندگار می شدند آن هایی که در استادیوم با جانشان بازی می کردند امروز نیستند اما یک نفر که قرن ها پیش در میدان رم می مرد با کسی که کاری مهم انجام دهد اما مثل عروسک خیمه شب بازی تحت اراده ی عروسک گردان باشد، بی شباهت نیست؛ شاید سال ها بعد "ایسم" تازه ای اضافه شود شاید هم گلادیاتوریسم کافی باشد.
تمام بارهایی که بر دوش ورزشکاران گذاشته می شود، می تواند وسیله ای باشد برای غافل کردن مردم از سرنوشتشان. غفلت از سیاست، غفلت از – بخشی از - سرنوشت ست. کاری که ورزشکاران با زرق و برق ها و بارهایی که بر دوششان گذاشته می شود، می توانند از پسش برآیند که این هم سلسه مراتبی دارد : یا محل وقوعش همان استادیوم های هزاران ساله است یا در غافل ترین جوامع و مخوف ترین رژیم ها که سیاست را به بار نجس الاغی در کوچه ی تنگی تشبیه می کنند که آدمی راهی جز فرار از این کثافت ندارد، گلادیاتورهای دگردیس شده ی پر زرق و برق که سال ها گلادیاتوریشان را به اثبات رسانده اند به داد میادین سیاسی ِ توده-نخبه گریز می رسند تا همان بار مهم ولی کم هزینه که در استادیوم ها حمل می کردند در صحن سیاست هم بر دوش بکشند و نه چیز بیشتری.
پی نوشت : از وقتی که بازیهای قابل قبول علی دایی و خدادادعزيزی در بوندسليگای آلمان، هم باشگاهها و آژانسهای بازيكن را به فکر انداخت تا ايرانیها را در ليستهايشان بگذارند و هم هر بازيكن ايرانیرا كه در دوران فوتبالیش بهفكر اروپا رفتن بيافتد - حتی اگر در دستهی دوم ايران، فيكس نباشد!!-، ده سالی می گذرد. تب ترانسفر شدن به اروپا از آنجا شروع شد و آخر سر مثل هر تبی خوابيد يا به زبان بهتر، "تقش در اومد!" باشگاههای ندار، فوتبال آماتور، سودای بهشت اروپا برای جوانان جهان سومی، باعث ابتلا بهچنان تبی شد ايرانیها از هول حليم توی ديگ افتادند، دست از پا درازتر برگشتند و ... حالا ديگر دِمُده شده.
تا چهارسال قبل كه رسول خادم وارد شورای شهر نشده بود هيچ ورزشكاری- بعد از انقلاب – بهفكر وكالت و صدارت نيافتاده بود. اين تب جديد هم از برادران خادم شروع شد و حالا بهجایی رسيدهايم كه ورزشكاران میخواهند بعد از بازنشستگی، نماينده شوند حتی اگر يكی از آنها حسين رضازادهای باشد كه اگر ولش می کردند هنوز هم اسم رييس مجلس مملكتش را درست نمی دانست!





