تبليغاتX
مهر تابان
هر كس گفتمان آكادميك نمی داند، وارد نشود.

 

ال‌حمدالله ما كه نبوديم اما مي گويند بيست و هفت سال پيش همچين روزهایی جنگ تحميلی عراق به ايران شروع شد و عده ای هم ايران را – انصافا - با دست خالی نگه‌داشتند اما هيچ‌وقت خودم را مديون آن نسل نمی‌دانم. آن نسل، اول رفت انقلاب كرد (خب!) اما با كينه توزی‌ها و انتقام‌جویی‌هايش جنبشی ملی را كه بايد نجات‌بخش حتی ستم‌گران هم می‌شد تا حد وسيله ای برای محك خودی‌ها از غير خودی‌ها پايين آورد. اين شد كه از بوی خون و سركوب لذت می‌برد. نسل ديوانه، انقلابش هم جنبش آنرمال‌ها شد هر كه تندروتر بود مقبول‌تر می‌افتاد.

 

ن‌سلی كه توی لوله‌ی تفنگ برادران ارتشی‌ش گل می‌گذاشت، شايد بدشانس بود كه "ماندلا" مانندی نداشت كه برای‌شان بگويد : آزادی مثل آفتاب برای همه است، شعله‌ی انسانيت در نهاد انسان ممكن‌ست پوشيده بماند اما روزی برافروخته خواهدشد.اما نه! طالقانی را داشت و دق‌مرگش كرد. بازرگان را خودشان كشيدند پايين، شريعتی ارضائشان نكرد فرديد راست كارشان بود مهم نبود كه هيچ‌كدامشان از زور بی‌سوادی نامش را هم نشنيده بودند مهم بود كه فرديديستی بودند. كينه‌ورزانی را سوار دوششان كردند كه به آنی با ولع از خون نخست‌وزير گرفته تا كدخدای رژيم سابق در روستایی دورافتاده را ريختند، لذت و ارزششان مرگ بود. در شعارهایشان همه واژه‌ی مرگ را فرياد می‌زدند، خشت خشت انقلاب و رژيم تازه‌شان را بر مرگ و خون و انتقام بنا كردند در صورتی كه چيزی كه بر پايه‌ی كينه و دشمنی ساخته شود، ارزش پاس‌داری ندارد.

 

ش‌ناسنامه‌ی هر نسل قهرمانانش است.

 

از ديوار مردم بالا رفتند، يك معلم مدرسه‌ای سياست‌مدارشان شد و اين شد نتيجه‌ی آن تسويه حساب‌ها و تصفيه‌های كينه‌ورزانه كه يكی از همان مردان مقتدر آن‌ روزها، سال‌ها بعد بگويد : البته می‌شد جلوی جنگ را گرفت. دقيقا نمی‌دانم نسل خودسوخته‌ی دگرسوخته هشت سالی زورش را زد تا كم‌تر مديون بماند؟ يا بی‌حساب‌مان كند؟ اما اين‌را می‌دانم كه ما مديون‌شان نيستيم ولی با ميراثشان گريبان ما را ول كه نمی‌كنند، طلب‌كار هم هستند ما را مديون هم می‌خواهند!

 

پی‌نوشت : نقد اين پست توسط هاجر عزيز


+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:0  توسط درويش  | 

 

مظنونين هميشگی دو اسكار برده است

 

 

ص‌دا و سیما بالاخره با فیلم "مظونین همیشگی" از سینما چهار، حالی داد. فیلمی كه چون سكانس هایش مردانه ست، استثنائا جایی برای گند زدن حضرات نمی گذارد وگرنه در كل، سیما ارزش وقت تلف كردن ندارد.  

 

وقتی صاحب چشمان كراكتر شیطان ِ مجسم (كایزر شوزه) - كه تنها انسانی كه او را دیده و زنده مانده، از ترس ِ فقط یادآوریش جانش به لب می رسد - ، همان كراكتر "وربال" بی بخار ِ چلاق باشد، معنی‌اش اين‌ست كه مهم نیست اصلا چیزی وجود خارجی داشته باشد یا نباشد، مهم چيزی‌ست از داخل انسان، مهم ذهنيتی است كه ساخته می شود (وجود داخلی). من این را شدیدا قبول دارم و این جور مواقع كاراكترها، سكانس ها، ديالوگ های خوشگل ووو طوری نشئه ام می كند كه تا به خودم بیایم بعضی دیالوگ ها و سكانس ها را از دست می دهم.

 

ببینید! اگر چارلز برانسون یا براد پیت، معروف نبودند و اتفاقا توی یكی از شهرستان های ایران هم زندگی می كردند، برای خيلی از دخترهای جینگیلی پینگی كه سراسر دنيا براشون تب می كردند و می كنند، خیلی معمولی بودند. چون مهم تصویری‌ست كه بر انسان سایه می اندازد یا بهترست بگوییم تصویری كه برای انسان ساخته می شود.   

 

این یادداشت را نوشتم تا شاهكار کریستوفر مک کواری، كوین اسپیسی و برایان سینگر مبادا روزی یادم رود. ضمنا به احترام كایزر شوزه كه به جایی از درونمان حال می دهد كه خود بحث مفصلی است.   


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:44  توسط درويش  |