یك وقتی نظریه پرداز محافظه كاری، گفته بود : "همه كس آزاد است حق را بگوید." سخنی با شمایل آزادی خواهانه كه تحسین هم خطی ها را برانگیخت.
مدت ها بعد دكترسروش پیام داد كه : بلی همه كس آزاد است حق را بگوید، اما همه ی سخن در این است كه حقیقت چیست و كجاست و نزد كیست؟ اگر حقیقت آشكار بود، این همه نزاع دینی و فلسفی وجود نداشت و میان هفتاد و دو ملت جنگ در نمیگرفت. نكند منظورشان این باشد كه حق آن است كه نزد ماست و همه كس آزاد است كه حرفهای ما را بزند و اگر جز این بگوید لایق آزادی نیست. شما هیچ آزادیستیزی را پیدا نمیكنید كه با آن سخن ظاهرفریب مخالف باشد، به شما اجازه و آزادی میدهد كه حق را بگویید اما معیار و مصداق حق بودن را خود معین میكند و شعاع دایره ی آزادی را به پرگار حقیقت خودبافته، تقدیر میكند. چه طور است بگوییم همه كس آزاد است حق را "بجوید؛" این بسی صادقانهتر و كارسازتر است.
وقتی وزیر اطلاعات می گوید : جنبش زنان و دانشجویی، چیزی نیست مگر براندازی نرم یا آن یكی بگوید : امروز رسانههای داخلی و خارجی – با گرایش غربی - كودتایی خزنده علیه دولت راه انداخته اند، رییس جمهور هم بگوید : دشمنان عدهای را با ظاهر نامناسب در جامعه راه می اندازند و پس از برخورد با آنها تبلیغ می كنند كه در ایران با جوانان برخورد می شود، چیزی غیر از گفتن حقیقت نیست اما حقیقتی ست كه دغدغه های نیم دیگر انسان را نمی خواهد ببیند، نه دگراندیشی را تحمل می كند و نه تاب می آورد خودش را در آینه ی دیگران ببیند و البته نه آنچه كه واقعا دور و برش می گذرد را، به هزاران دلیل كه خودكامگی را به وجود آوردند. حقیقت، ساختگی شده در حالی كه هركس آزادست حقیقت بگوید، كه اگر نگوید هیچ سر به راه نیست؛ فاسد ست و كودتاچی خزنده و برانداز مخملی و ... همین!
گاهی وقت ها این حقیقت های ساختگی كه ساخته شده ی "قبله ی عالم" هایی بودند كه حق و حقیقت، تنها در شعاع دایره ی پرگار ِ حقیقت پردازشان، می گنجید، آن قدر ناحق است و زوركی می خواهد حق باشد و معیار سنجش ناحقان هم بشود كه در گذر سالیان در نهایت ِ مسخرگی یا شاید بهتر باشد بگوییم تاسف برانگیزی در تاریخ می ماند؛ مثل قرارداد "ناحق" تركمنچای:
وقتی در جنگ دوم ایران و روس ارتش روس پیروزمندانه وارد تبریز شد و قصد تجاوز بیشتر به خاك ایران را داشت، دولت نیم بند شكست خورده ی ایران ناچار شد شرایط صلح روسیه را بپذیرد. فتحعلی شاه برای قبول صلح مجلسی ترتیب داد و جلوترش به جمعی از درباریان گفت كه در مقابل هر فرمایشاش چه بگویند. شاه بر تخت جلوس كرد و گفت : اگر ما امر دهیم كه ایالات جنوب با ایالات شمال همراهی كنند و یك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی ایمان برآورند، چه پیش خواهدآمد؟ یكی گفت : بدا به حال روس! بدا به حال روس! شاه ادامه داد : اگر فرمان دهیم كه قشون خراسان با قشون آذربایجان یكی شود و هم زمان بر این گروه بی دین حمله كند، چه طور؟ یك نفر دیگر گفت : بدا به حال روس! بدا به حال روس! شاه گفت : اگر توپچی های خمسه را هم به كمك توپچی های مراغه بفرستیم و امر كنیم كه با توپ های خود تمام دیار این كفار را با خاك یكسان كنند، چه خواهد آمد؟ جواب شنید : بدا به حال روس! بدا به حال روس! جواب تمام هارت و پورت های پادشاه « بدا به حال روس» بود. تا این كه شاه بلند شد و شمشیرش را یك وجب بیرون كشید و یكی از سروده هایش را خواند : "كشم شمشیر مینایی كه شیر از بیشه بگریزد، زنم بر فرق پسكیویچ كه دود از پطر برخیزد!" (توضیحا پسكیویچ امپراطور و پطرزبورگ پایتخت روسیه بود) همین موقع دو نفر سراسیمه به پای شاه افتادند كه قربان مكش! مكش! كه عالم زیر و رو خواهد شد! شاه شمشیر در غلاف كرد و گفت : حالا كه این طور صلاح می دانید ما هم دستور می دهیم با این قوم بی دین صلح كنیم و كار را با آشتی ختم كنیم! عده ای بر خاك افتادند و به نمایندگی از نوع بشر از این كه شاه بر آن ها رحم كرده و شمشیر غلاف كرده، سپاس گزاری كردند و اعلیحضرت هم با كمال غرور بلند شد و رفت! و در كمال حق و حقیقت! الحمدالله الوافی و الكافی عهد مسالمت را با اهتمامات صادقانه و كوشش های منصفانه در دفع و رفع غائله ی اتفاقیه به ظهور رساندند و عهدنامه ی مباركه ی جدیده، بعد از انعقاد عهدنامه ی مباركه ی گلستان و مبادلات و معاملات دوستانه ی دولتین علیتین و ظهور آداب كمال مهربانی به مقتضای حركات آسمانی، مرقوم و مختوم آمد !!!!





