موتاسیون، (جهش) در تاریخ با نخبه ها بوده.
كارل ماركس با اندیشه اش سالیان سال بعد از مرگ، بشر را زیر و رو كرد؛ اختراع ادیسون در سه قرن سرچشمه ی دگرگونی زندگی انسان شد. آدولف هیتلر ِ كاریزماتیك، فراتر از عقل میلیون ها جوان، دنیا را تركاند. تختی به خاطر قهرمان كشتی بودنش توانست پهلوانی را هم به رخ بكشد و این "تختی ِ كشتی گیر" كافی بود در محله های تهران راه بیافتد تا پایه ی انقلاب ۵۷ ریخته شود.
ووو ...
اگر تاریخ را ورق بزنیم می بینیم دگرگونی ها و فراتر از آن موتاسیون ها توسط نخبگان انجام شده. نخبه از هر گونه ای كه باشد چون نخبه است دگرگونی می آورد : سمبولیك، كاریزماتیك، مالكیت، علمی، ایدئولوژیك ... ولی ملتی عقب می ماند كه از درك تاثیرات نخبه ها ناتوان باشد و نخبه كشی كند.
مهستی هميشه برای ایرانیان آن قدر برجسته بود كه بتواند خودشان را و دلشان را یك جا جمع كند. مرگش هم لااقل توانست به جمعی ایرانی ِ امریكایی شده یا امریكایی ِ ایرانی مانده تشخص بدهد و هویت ملی – مذهبی را یاد آوری كند. خوب شد كه به همین اندازه هم برجستگیش را فهمیدند.

از انتخاباتی كه به خاطر سرشناس بودن كاندیداها یه جورایی منحصر به فرد بود، دو سال گذشت.
می شود گفت بضاعت نظام همان ها (كانديداها) بودند. حتی انتخابات اول ریاست جمهوری (سال ۱۳۵۸) مثل انتخابات نهم (دوسال قبل)، بضاعت جمهوری اسلامی نبود؛ پس! از این لحاظ مثلا یك پله پایین تر می ایستد. به همین خاطر انتخابات نهم اولین انتخاباتی شد كه به دور دوم كشیده شد.
من به جریان اصلاح طلبی رای دادم و اگر نهصد و نود و نه هزار ترلیون بار دیگر به عقب برگردیم نه رایم عوض می شود، نه تحریم می كنم!
گفتن این كه چه شد كه این شد، خواهی نخواهی، حالا دیگر كسالت بار شده.
اما ...
(۱)
یك نفر ایرانی، شل و ول ها را تایید می كند. مثلا حاضرست برای یك جاروكش، شعر و شاعری كند اما یك آدم اتو كشیده را كنف كند. شاید چون هر آدمی حس ترحم دارد، این طور می شود. ولی آن چه در ایرانی جماعت، افراطی شده به دوران ارباب رعیتی برمی گردد. مظلومیت رعیت های پابرهنه ی كروكثیف در "ذهن مشترك" و "جمعی" جاخوش كرده و در رفتار "جمعی" خود را نشان داده.
(۲)
چون از قدیم، رهبران مردم، در برابر واقعیت های اجتناب ناپذیر چشم ها را هم گذاشتند و به ایده آل های ذهنی دل خوش كردند، زور زدند كه هرچه منسوب به قدما بود را در برابر منسوبین به كفار، نگه دارند : پیه سوزها را در برابر برق روشن نگه داشتند! چون علامه مجلسی ها با خوردن دود این ها بیرون آمده بودند و قبيح بود اگر برق ِ ادیسون لامذهب، جایش را بگیرد.
مردمی، زندگی فكری و علمی را شروع نكرد، احساسات را دودستی چسبید، ندانست كه آبادی و آزادی واقعا چه قیمتی دارد. به آرزوهای بلند ملی – مذهبی فقط به حد عاطفی دل خوش كرد تا از زحمت كار پر زحمت تفكر در امان باشد. تحقیر ملی او را جدا نگزید (یا گزید و در هپروت بود یا پوستش كلفت شده بود و نفهمید) تا با استعمار، "درست" مبارزه كند.
ذهن (مشترك) توسری خورده ای كه زحمت فكر و آگاهی را نمی كشد، حتما حتما حتما چهارچوبش را با پابرهنه ها، مستضعفین و دردكشیده ها و روزمرگی ها می سازد و خلاص!
می دانم كه این نوشته ها حوصله ی آدم را سر می برند. این قدر كه نوشتم از دستم در رفت. قراری نگذاشته بودم. فی البداهه، خودش آمد.





