چندین روز از انتخابات ریاست جمهوری فرانسه می گذرد اما اتفاق های این طوری نكاتی درش هست كه تاریخ مصرف ندارد.
یكی از نكته هایی كه به نظرم آمد این بود : فرانسوی ها، انتخابشان ابدا یك شبه نبود بلكه براساس "شناسنامه ی تابلوی" كاندیداها بود. چه طوری؟ به خاطر این كه حزب درست و حسابی دارند.
آن ها نه فقط به شخص "ساركوزی" بلكه به ژنرال دوگل، كارنامه ی چهل ساله ی شیراك و سالیان سال ِ گلیست ها و ... رای دادند و البته كه خیلی راحت و روشن توانستند رد ِ نیكلا ساركوزی را از نوزده سالگیش بگیرند؛ چه از ۳۳ سال پیش كه عضو تشكل راستگراهای فرانسه شد تا انتخابات سال ۱۹۸۱ كه هوادار پرشور ژاك شیراك در برابر میتران، - كاندیدای سوسیالیست ها- بود. بعد ها هم كه با همان مرام، شهردار، نماینده ی مجلس و وزیر شد.
شفافیت فعالیت های سیاسی هر قدر بیش تر باشد، انتخاب ها هم آگاهانه تر می شود. فرانسوی ها گزینه های روشنی داشتند : "ژان ماری لوپن"، پیرمرد تندوریی كه ۵ بار در چنین انتخاباتی شركت كرده و دیگر نه فقط هم وطنانش بلكه تمام اروپا افراطی گری های او و هم فكرانش را می شناسند و یا "سگولن رویال"، تنها مادر زحمت كشی كه احساسات زنانگی را تحریك كند، نبود بلكه از آن مهم تر، او مكتب "سوسیالیزم" با مرام های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی ِ مشخصش و نماد بزرگ سیاسی آن، فرانسوا میتران بود.
سرسپردگی باندی از احزاب، (به معنی واقعی ِحزب) سر بر نیاورده، مشكل از جای دیگری ست. اگر حزب ِ تابلو دار وجود نداشته باشد، محفل ها و باندهای زیر زمینی به وجود می آیند، سرسپردگی ها به قوت خود باقی می ماند، تنها این وسط، شناسنامه ی افراد، مجهول می ماند، انتخاب ها سطحی تر و ناآگاهانه تر می شود. خصوصا در جوامعی مثل ایرانی ها كه سود شخصی مقدم ست بر نفع جمعی و حتی این بحران اجتماعی تا جایی می رسد كه سود شخصی بر ضرر جمعی هم می چربد، جامعه ای پديد می آيد كه برای تمیز ماندن خانه اش حساسیت ها دارد اما یك اپسیلون حساسيت برای شهرش خرج نمی كند، هیچ تعهدی هم برای رفتارهای اجتماعی مثل رای دادن ندارد و تصمیمش را دقیقه ی نود می گیرد.
خوراك محفلی ها و بی شناسنامه ها همین هاست تا بتوانند یك شبه با هوچی گری و عوام فریبی آدم هایشان را علم كنند.
معمایی تكراری كه با قسم خوردن حل نمی شود : "اگر فلانی انتخاب شود، از كجا معلوم رنگ عوض نكند؟"
نتیجه گیری : همه مثل هم دیگه نیستند مثلا ساركوزی در ایران، شهردار ابرقو هم نمی شود از اون طرف كسی كه رییس جمهور ایران می شود به بخشداری توابع ای سن ژو هم نمی رسد. ساده ترین علتش اینه كه در ایران كسی كه سر ِ كارش كراوات می زند، كارگر شهرداری هم نمی شود چه برسد به خود شهردار چون ارزش ها فرق می كنه دیگه. مگر این كه هردو نفر آدم های دیگری بشوند یا دو ملت جاهاشون را عوض كنند ...
... پس تقلید به درد نمی خوره اما باید بهتر شد.

(۱)
چندسالیست همدیگر را می شناسیم، او هم یك كمك دیگر مانده تا مهندسیاش را بگیرد. نشسته كف كریدور زار می زند دورش را می گیرند آبروداری می كند نمی خواهد توی چشم باشد می رود گوشه ی دیگری. انتظامات بهش گفته یك ترم معلقی چون پوششت مناسب نیست! می شناختمش مثل بیش ترمان گاهی شیطنت می كرد. اما ... من مانده بودم چه طور جواب پدر و مادر و ایل و تبارش را می دهد؟ یعنی توی دانشگاه آزاداسلامی كه بدون مانتومشكی بلند و مقنعه، حق نداری از درگاه تو بیایی چه رسوایی اخلاقی می تواند مهر اخراجی برپرونده ی یك دختر آن هم بعد ِ چهارسال بزند؟
با گریه، شماره اش را به انتظامات می گوید و گریه كنان راهش را می گیرد هفت هشت دقیقه ای كه مسیرمان یكی ست پشت سرش هستم، گریه اش بند نمی آید. به او حق می دهم چون انتظاماتی ها را می شناسم. معروف است كه اگر ببینند سر و ساده ای و زبان دراز نیستی بیش تر پاپیات می شوند. اما انصافا حقش بود : مقنعه ی مشكی، بدون فوكول و آرایش اما مانتومشكیش به زحمت به زانوهاش نمی رسید و آهان! شلوار لی آبی اش هم در این تركیب سیاه، توی چشم می زد!
خانم محترمی ست، مشاور مركز روانشاسی. شوهرش كه همیشه نیمه ورشكسته بوده صبح تا شب خركاری می كند؛ وقت بیاورد باید برود توی ادارات مختلف، مشكل دارد، مجوز شركت هم نتوانسته بگیرد تا از گیرهای قانونی خلاص شود. (زن) عرض چندماه دوتا از عزیزانش را از دست داد ... زندگی خودش كه این جور، سر كار هم كه سنگ صبور یك مشت بدبخت ِ روان پریش ست. اگر بشود و حوصله اش باشد، بدش نمی آید با شوهر و بچه اش برود بیرون، چایخانه اما ... می گوید دیگه تحمل این یكی را ندارم "فاطی كوماندوهای" خیابان هم روی اعصاب راه می روند. شده اند سوهان روح، قوز بالا قوز.
روزنامه نگار مشهور نسل ما زن است. اما همین كه حس كند یك مرد ریش دار سنگین نگاهش می كند، با همه ی امتیازهایی كه دارد، احساس حقارت می كند. پدرش وقتی سر و لباس دخترش، ایراد شرعی و عرفی نداشت، به او می بالید. مثل بيش تر زنانمان ناامنی و دلتنگی "او" را هم می پايد بدون اين كه كار داشته باشد واقعا "او" كيست.
(۲)
"هنگام ورود یكی از زنان دستگیر شده به مقر پلیس امنیت (!!!؟؟؟) در خیابان خالد اسلامبولی عكاسان رسانههای گروهی اقدام به گرفتن عكس و فیلم از وی كردند كه این عمل باعث اعتراض شدید دختر دستگیر شده نسبت به مأموران شد."
توضیح : عكس دختركی به خاطر بیرون بودن موهاش یا كوتاهی چندسانتی شلوارش مثل یك "معروفه" ی خیلی معروف همه جا پخش می شود.
"معاون مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی تهران بزرگ در پاسخ به سؤالی مبنی براین كه در مورد افرادی (زنان بدحجاب) كه برای بار دوم توسط مأموران دستگیر میشوند چه اقدامی میشود، گفت: با توجه به این كه كسانی كه به این مركز منتقل میشوند عكس و مشخصات آنها وارد سیستم میشود. در صورتی كه این افراد برای بار دوم توسط مأموران دستگیر شوند پرونده آنها به مراجع قضایی ارجاع میشود."
وی ادامه داد : " قبل از انجام كارهای انتظامی، مأموران با منزل فرد دستگیر (دخترك بدحجاب) شده تماس میگیرند و خانواده وی را به مقر پلیس دعوت میكنند كه پس از مراجعه ی خانواده و تعویض لباس فرد دستگیر شده با اخذ تعهد از وی، تحویل خانوادهاش میشود ... وی در پاسخ به سؤالی مبنی بر این كه مأموران حق برخورد فیزیكی را دارند یا نه گفت : برخورد نیروی انتظامی در حد تذكر و ارشاد است ولی چنانچه فرد تمكین نكند به پایگاه منتقل میشود!"
تمام كنتاكت ها و دادگاه رفتن ها و باز شدن پای خانواده ها به نیروی انتظامی به خاطر چندتار موی یك بچه!
یادم هست آن وقتی كه آقای احمدی نژاد گرماگرم انتخابات بود در پاسخ به ترس مردم از تحجر، حرف حساب می زد، می گفت مگه مشكلات مردم ما اینه كه دخترما موهاش چه طوریه؟ هر طور می خواد باشه، ما كارهای مهم تر داریم ...
اين نيز ديدگاهی ست نسبت به بخشی از زنان ايرانی : زنان مانكن به باندهای تبهكاري متصلند!
سری به بایگانی تاریخ
این گفته ی سرپرست اداره ی کل امر به معروف و نهی از منکر در یكی از روزهای سال ۱۳۶۳ است : "از فردا طرح مبارزه با منکرات در سطح تهران به مرحله اجرا در میآید … روش کار واحدهای گشت در این زمینه بنابر نوع جرم و تکرار آن عبارت خواهد بود از تذکر و ارشاد، اخطار، دستگیری و تشکیل پرونده قضائی …"
نهم اردیبهشت ۱۳۶۶ وزیر کشور، طرح جدید مبارزه با بدحجابی و مظاهر فساد را این گونه تشریح کرد: "به موجب این طرح، که کلیات آن به تصویب هیئت دولت رسیده است، افراد فاسق و بدحجاب حق استفاده از امکانات دولتی و عمومی از قبیل تحصیل در مدارس و دانشگاهها، هتلها، سینماها، فرودگاهها، پارکها و اتوبوسها را نخواهند داشت و از استخدام در ادارات و کارخانجات و موسسات دولتی نیز محروم خواهند شد."
و این هم چسباندن برچسب و خط كشی به بهانه ی بدحجابی : ۳۰ اردیبهشت ۶۷ هاشمی رفسنجانی، اخطار كرد که: "... مثل این که دیگر شما (بدحجاب ها) اهل مدارا نیستید، ... شما مثل آن قاچاقچیها و گرانفروشها و محتکران هستید که ته دلتان با این انقلاب سازگار نیست …"
ما كه خوش بختانه تنها برای گرفتن گواهی نامه و معافیت سربازی سراغ برادران نیروی انتظامی رفتیم و دیدیم چه رفتار بی نزاكت ِ غیرمنطقی ِ پرخاش گرانه دارند. دو سه باری پدر را به جهت كفالت همراه بردم اما هربار آزرده خاطر می شد. اگر در این مورد آشنایی ندارید، سردار احمدی مقدم از حیث صورت و سیرت نمونه ی خوبی از پلیس ایران ست درست برعكس مرتضی طلایی. فرهنگ سازی ما با این كسانست و كم ترینش این شده كه آزموده را بارها می آزمایند.
قبل از این كه بیایم خانه پیش یكی از مغازه دارها بودم آن اوایل خیال می كردم یك تخته اش كم است! حرف همین ها شد ... با لهجه ی اصفهانی می گفت : "حالا مثلا اگه به من بوگند (بگويند) دگمه پيرهنتو ببند خب می بندم اما بعدش كه می تونم برم تو خونه، تو باغ ... مگه به دگمه س ؟! ...
پی نوشت : این سناریو را احمدی نژاد ننوشت. این را گفتم تا یه وقت بی خودی برچسب نخورم؛ در ایران كافی ست بجنبی تا برچسب این وری یا اون وری و یا طرفدار احمدی نژاد یا مخالفش بودن، بخوری. این هم همیشه بوده كلاه پهلوی، كروات، ریش و سبیل و البته یك كلمه حرف برای خیلی ها دلیل محكم بوده كه ادعا كنند تا آخر مغز یك بنده خدا را خوانده اند!!!
پی نوشت ۲ : ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان!





