می گویند روزگاری یك آدم باسواد می رود به یك روستای دور افتاده و از سر دلسوزی برای مردم محروم و عقب مانده از پیشرفت های دنیای بیرون دهاتشان می گوید. از علم و آگاهی و مطالعه می گوید و ... مردم هم برای شنیدن حرف حساب، دورش را می گیرند. ملای ده كه می بیند رقیب پیدا كرده یك روز وارد معركه شده می گوید : "آی مردم این یارو شما را از راه راست منحرف می كنه، خود ِ شیطانه و فلان و بهمانه! می گویید نه؟ من می نویسم "مار" این یارو هم بنویسه اون وقت ببینید كدوممون راست می گیم." ته این حكایت قدیمی را همه مان بلدیم، بلدیم كه آخر سر، هر دو نفر، مار ِ خودشان را می نویسند : غریبه ی تحصیل كرده می نویسد : "مار" اما جناب ملا، نقاشی مار را می كشد. عوام ِ بی سواد ِ دنیا ندیده هم از كجا "میم، الف، ر" سرش می شده كه بفهمد چه طور آلت دست می شود ... آن دانشمندنمای مرتد را یا با چك و لگد از روستا انداختند بیرون، یا زندانیش كردند، یا دارش زدند در هرصورت كسی به درستی نمی داند اما ملت، مثل تمام سال های گذشته نشست پای همان بیانات ملا .
خب! این از قصه ی امروز ببخشید این داستان تكراری را - كه همگی شنیده اند - نوشتم.
اما در عوض، این سخن آقای رییس جمهور برخلاف داستان نخ نما شده ی بالا، مال قرن 21 و اتفاقا همین روزها است : "مردم از شنیدن نام دموكراسی تهوع می گیرند"
اما از این تیتر كه یكی از طرفداران جناب رییس جمهور برای مقاله اش زده خوشم نیامد آخه به نظرم یه جوریه! : "تعارف نکنید پاسارگاد و تخت جمشید برای احمدی نژاد است"
بعد از انتخابات دوم خرداد 76 كه اصلاح طلبان تازه بخشی از قدرت را توانسته بودند بگیرند، جو جامعه آغشته شده بود به دستگیری ها و محاكمه ها و دعواهای جناحی و ... آن طرفی ها دلیل می آوردند كه این مسئولین به جای این كه به فكر مشكلات معیشتی مردم بی چاره باشند، دنبال دعوای سیاسی اند. (یك نمونه اش یالثارات الحسین، وابسته ی مؤسسه ی كیهان). نهایتا انتخاب كسی كه چهره ای در آن درگیری ها نداشت و با كفش های كهنه، شب ها خیابان های تهران را جارو می كشید، سر سفره ی نان و پنیر عكس گرفته بود و سوار بر پژوی پكیده، دم از عدالت و مهر می زد، یك پیام از طرف مردم برای همه آورد : ما خسته شدیم از چپ و راست، این توسعه ی سیاسی و جامعه ی مدنی هم كه برای ما نان نمی شود، بخورد بر فرق سرتان!
سخن به درازا می كشد اما اگر آرشیو جراید ده سال پیش به این سمت را ندارید یا دارید اما حالش را ندارید بروید داخلش بگردید، این دعوای كیهان و اعتمادملی یك سندست كه نشان می دهد برادران حزب اللهی دوست دارند بر سر پست و مقام دعوا كنند و به پر و پاچه ی اعتمادملی چی ها و كروبی كه داشتند مثل هر روز دیدگاه هایشان را در روزنامه می نوشتند در مملكتی كه قوه ی قضاییه و وزارت ارشاد دارد، بپیچند و این دم انتخاباتی مثل دوران اصلاحات، صحنه بسازند. (كیهان تا امروز كه ول كن نبود و گویا قرارست دعوا ادامه داشته باشد و ناگفته ها افشا شوند)
و ...
خلاصه اگر حزب نداشته باشیم و آنالیزهای سیاسی فقط برود موقع انتخابات، ییهویی! بی شناسنامه ها با مار كشیدن ها، خود را مهرورز جا می زنند.

دیدم مسعود بهنود قرارها و قاعده هایی از گفتن ها را نوشته. آن وقت ها كه در "بهنود ِ دیگر"
كامنت می گذاشتم یادم هست كه اگر توهین آمیز به نظرش می آمد یا حتی اگر اسم كسی را می نوشتم، آن قسمت ها را قلم می گرفت و همین طور بود كه خط قرمزها را یادمان می داد و ما هم یاد گرفته بودیم طوری بنویسیم كه هم حرفمان را زده باشیم و هم استاد، دیگر سانسورش نكند. گاهی حكایت این طور می شد كه مثلا بگویید میوه ای ست زرد ِ دراز كه پوستش را می كنند، داخلش سفیدست، هسته هم ندارد ولی صاف نگویید موز.
با قواعدش خیلی وقت ها رندانه از خط قرمزها رد می شود با مینیمم دل خوری ها.
آن هایی که استاد را از نزدیك ندیده اند، این طوری مشق می كنند دیگر.
پی نوشت : فوتبال غیر ملی نگاه نمی كنم. به نیمه ی دوم بازی امروز پرسپولیس – فجرسپاسی هم اتفاقی رسیدم. داورش آشنا بود : تربیت بدنی یك را با این احمد صالحی داشتیم. پدر همه را در آورده بود؛ بد اخلاق ِ سخت گیر. هرجلسه "هفت دور" دور زمین چمن می دویدیم ...
چند دقیقه تماشا كردم، داوری مزخرف تر از این نمی شد!
یک سایت خوب در مورد اصفهان : کلیک کنید

گرفتن ملوانان انگلیسی ته دلمان را همان طور قلقلك می دهد كه كشتن گریبایدوف ِ روس و نوژ ِ بلژیكی را در تاریخ می خواندیم؛ همان طور كه همیشه پیش خود می گفتیم چرا شاهان قاجار یك بار و فقط یك بار خشتك سفیر انگلیس (ایلچی یا وزیرمختار فرق ندارد مهم خشتكشه!) را نكشیدند سرش یا اقلكا فحش خواهر و مادر بر سرش نكشیدند. به هرحال نمی توانیم خوشحالی خود را از بابت توهین به انگلیسی ها پنهان كنیم. دروغ چرا؟ ما ایرانی ها چون زورمان كم تر ست تا الآن نشسته ایم وگرنه انواع بمب اتم و هیدروژنی ساخته بودیم و به تلافی تمام پدرسوختگی های تاریخیشان حقشان را كف دستشان گذاشته بودیم و آن جزیره ی شيطانی را زیر آب برده بودیم (؟!) تصور كنید وقتی تاریخ قاجاریه و اصلا كل تاریخ جهان را از آغاز انقلاب صنعتی تورق می كنیم، آخرش به آن جایی برسیم كه استعمارگر پیر به دست ایرانی ها كله پا شده باشد. این طور حلقه ی گمشده ی تاریخ باشكوهمان هم جور می شود؛ در كلكسیون افتخارات ما یكی از كمبودها همین ست.
به هر حال مقصودم این ست كه گذشت و بخشایندگی و مدارا سر جایش. آلمان، یونان، عربستان، ایتالیا، ژاپن، امریكا همه پدرسوخته، درست! اما اگر هم حسابی داشتیم یا بی حساب شده ایم و یا چون خاك بخشاینده ای داریم، بخشاییدیم رفت! و یا این كه چون دیگر فایده ندارد، مجبوریم با دوز و كلك و یا بالا و پایین كردن تا جایی كه می شود روی این سیاره ی مشترك با هم بسازیم. اما این انگلیس را بد فرم نمی خواهیم سر به تنش باشد! حالا این كه فعلا مجبوریم تحملشان كنیم، صحبت دیگریست اما دلمان خنك می شود هر دفعه انگولكشان كنیم!!!
قبل از این كه به نمایش دیروز اعطای آزادی بپردازم به رفتاری ایراد می گیرم كه باعث شده بود همگان پیش بینی كنند قرارست بر سر ملوانان، كیسه ی نایلونی سیاه بكشند و یك لنگه پا نگهشان دارند و حالا كه محترمانه ماندند و برگشتند، بسیاری بگویند از این مردان عبوس كه قیافه های خشك و كروكثیف دارند و این قدر اهل بگیر و ببند و خفقان و مرده باد و تهدید هستند این رافت اسلامی و كت و شلوار دادن به اسیران و فرستادنشان برای خوش و بش كردن با سر دسته ی عبوس ها دور است و مثلا التیماتوم ۴۸ ساعته ی تونی بلر بوده كه ایرانی ها را به ترس انداخته تا این چنین دل جویی یا حتی بالاتر از آن یعنی پاچه خاری كنند!
هرچه بود گویا تا این ساعت گندش برای ایران در نیامده و كاش هرگز در نیاید. روی هم رفته بد نبود.

سازمان های جهانی نتیجه ی دو جنگ جهانی بودند تا بعد از آن هر تمامیت خواهی نتواند دنیا را به هم بریزد. شاید ساده ترین پیامد قطع نامه ای كه چند روز پیش تصویب شد این باشد كه ایران و ایرانی را در حد یاغیان ِ قانون گریز كه بدوی زندگی می كنند و تا به حال هیچ منشوری ندیده اند، پایین آورد. خب! ده تا رییس جمهور مثل احمدی نژاد كه قطع نامه ها را كاغذ پاره بداند بس ست تا تمام میثاق های بین المللی بی اثر شود و سنگ روی سنگ بند نشود. قطع نامه ها اگر هم هیچ اثری نداشته باشند – كه دارند – حق می دهند به انسان ها تا از وجود این ایران ِ یاغی بهراسند و منطقی ترین تصورشان از ما سبع های فیلم سیصد باشد كه آن هم خودش خیلی پس لرزه دارد.
آن هایی كه قانونی می پذیرند، قدرت ِ قانون، دست خودشان ست؛ 56 سال پیش دكترمصدق با مراجعه به همین شورای امنیت بود كه صنعت نفت ایران را ملی كرد. اگر چنین سازمانی نبود یا قدرت كافی نداشت، معلوم نبود تا كی انگلیسی ها بالا سر كارگران ایرانی شركت نفت می ایستند. احمدی نژاد این طور قدرت ِ این میثاق ها را می زند، جرج بوش هم با لشگركشیش به عراق همین كار می كند. البته در این دنیایی كه هنوز زیر چكمه های امپریالیسم است، اعتمادی به تمكین همه جانبه هم نیست. اما باید اندازه ی گلیم خود را دانست. گلیم ایران را كشاورزی سنتی ِ مصرفی، رشد منفی اقتصاد، بی كاری، درصد بالای مردمی كه بیمار روانی اند، مشكلات فرهنگی و ... بافته. گلیمچه ای پاره پوره كه روز به روز آب می رود. آدم اگر بنشیند یك كمك فكر كند به این جا می رسد كه نكند اگر هیچ وزیر و وكیل و شورای اقتصاد و امنیت ملی و مصلحت نظام و راهبردی ِ سیاست خارجی و تیم مذاكره كننده و ولی فقیه و غیره نداشتیم آیا با الان فرقی هم می كرد!؟
از همین اول سال (اگر پایه هستیم) با هم عهد ببندیم، كار "درستی" كه "می توانیم" و "هماهنگ ست"، بكنیم. آخرای سال 86 انتخابات است. "بحث" و "تبادل نظر" انتخاباتی اگر برود آخر سال چون حزب آزاد ِ درست و حسابی نداریم، عده ای یا كشكی تحریم می كنند و یا یك هفته ای گول هوچی بازی های تبلیغاتی را می خورند و مثلا فاشیست ها را به جای مهرورزان می گیرند.
لااقل چنین كاری را می توانیم قد وسعمان با دوستان حقیقی یا مجازی! شروع كنیم.





