تبليغاتX
مهر تابان
هر كس گفتمان آكادميك نمی داند، وارد نشود.

 

 

درود بر نوروز و بهار

 

                                              سال

 

                                                         ۷۰۲۸ آريایی

                                                         ۱۳۸۶ هجری

                                                         ۳۷۴۵ يكتایی

                          

                                                                                   فرخنده باد

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:11  توسط درويش  | 

 

دیگر نفس های سال ۸۵ به شماره افتاده. به خودم در سال های ۸۴ و۸۳  نمره ی قبولی می دهم؛ البته نیمه ی اول ۸۴ خاطره انگیزتر شد. سال ۸۵ آن جور خوب نشد اما بد هم نبود. نگاه كه می كنم می بینم همان طور شد كه از اول خواسته بودم.

 

فروردین همین سال بود كه وبلاگ نویس شدم. اول سراغ "پرشین بلاگ رفتم" و "مهرتابانی" آن جا راه انداختم؛ مهرتابانی كه بی ربط به یكی از همان خاطرات سال ۸۴ نبود. اما كمی بعد (۲۵ فروردین ماه) از آن جا اسباب كشی كردم، این جا بساط پهن كردم. البته سال ۸۳ هم وبلاگی راه انداخته بودم كه به یك پست بی معنی تمام شد! این جا خودم را بیش تر از این كه سر وكاردار با مردمان بدانم با اندیشه ها سر وكاردار می دانم و این را مرز این جا با دنیای غیرمجازی می بینم.  

 

از وبلاگ نوشتن، دنبال یاد گرفتن بودم. نه انتظار داشتم بیش از آن باشم كه هستم و بخواهم آدم عوض كنم و نه كم تر از آن چه كه می توانم تا مثلا مدام كپی برداری كنم یا بدون فكر و مطالعه بنویسم. می خواهم بیش تر محك بخورم و آن چه فكر می كنم را از نگاه دیگران هم ببینم.

 

نوشته هایی كه بتواند فكری را به كار اندازد. یعنی هرچه نظرات پای نوشته هایم عمیق تر باشد توانسته ام فكری را به كار اندازم و البته كه خودم هم محك جدی بخورم و چیز یاد بگیرم.

 

از این بابت كمبودی ندارم تا بخواهم صرفا تعداد نظرات پای نوشته هایم با "فدایت شوم ها" یا نظرات از روی ناچاری كه سطحی هم هستند، بالا برود.

 

حیفم آمد نگویم : تمام نظرات پست قبلی از روی فكر بودند، یكی كه "پرت و پلا" و "باری به هر جهت مانند" باشد يا از همين تبليغات باشد، ندیدم. بعضا ارزش یك مقاله ی جداگانه را داشتند. می توانم امیدوار باشم كه بتوانم این جا، كژراهه نروم. 

 

پی نوشت : شاید این پست به درد زیر لوگوی وبلاگ بخورد. اما قسمت معرفی همان ست كه هست و این ها لب ارزیابی بلاگری سال ۸۵ ام بود. به همين سادگی!

 

پی نوشت : از نظر من هنوز هم استاد بهنود حرف اول را می زند گذر امسالش بر سالی كه گذشت باز هم بهتر از همه بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 17:14  توسط درويش  | 

 

فكر می كنم این روسری و چادر ومانتو و... كه به عنوان حجاب زن مطرح می شود، نوعی بی عدالتی نسبت به زنان ست چراكه موی نیمه ای از انسان را برای آن که نیمه ی دیگر وسوسه نشود پوشیده می خواهد، نیمی از انسان را محكوم نیم دیگری از انسان كرده. هدف ِ حجابی این چنین، جلوگیری از فساد یا استثمار زن ست اما برای هدفش ناكارآمدست و با چادری كردن تمام زنان عالم هم نمی توان آمار فاحشگی را پایین آورد. حتی بسته به موقعیت های زمان و مكان، بسیاری فواحش چادری بوده و هستند. سكس، بسیاری مواقع مردان را استثمار می كند و اگر به دنبال چاره ای اساسی تر هستیم باید چنین حكمی جهت مصونیت مردان هم صادر شود. *   

فمنیست ها نوعی از مشابهت زن و مرد می خواهند اما ...    


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 19:26  توسط درويش  | 

 

اول بگویم كه فوتبالمان از بعضی چیزهایمان جلوترست یكی به گواه این كه داعیه دارد در آسیا اول‌ست و دیگر این كه مدیریتش كاملا دست هم وطنان نیست یعنی قانون اساسیش باید در چارچوب فیفا باشد و نمی شود من درآوردی، ایرانیزه ا‌ش كرد و نهادهایی در آن گنجاند كه در دنیا ابتكاری باشد (در ایران چنین سوابقی موجودهست!) به همین خاطر منصوبان ِ منصوب ِ آقای احمدی نژاد محكوم شدند كه بگذارند و بروند؛ بروند تا موفق ترین رییس ده، پانزده سال اخیر فوتبال برگردد و البته كه ركورد عقب گرد ده ساله در مدت شش ماه را گذاشتند و رفتند باز جای شكر دارد كه متخصص قعرنشینی - حاج آقا مایلی - را برای تیم ملی نگذاشتند و بروند. از این جهت فوتبال، پیشاپیش سایر سازمان ها به اصلاحات بازگشت. به گواهی عملكرد گذشته، چنین چیزی فقط می تواند وضع را بهتر كند و ناملایمات، پاك ِ پاك نمی شوند.    

به این ها برنامه ی نود را هم اضافه كنید كه پاسخگویی را باب كرده و سازمان فوتبال را مثل اتاق شیشه ای درآورده كه سرنشینانش را نمی تواند پنهان كند درست است كه قدرت محدود نود هم تا جایی تیغش می برد ولی باز همین قدر هم خیلی ها را به صرافت انداخته. ما این فاكتورها را در جاهای دیگرمان نداریم. اگرچه مدل جناح بندی شده و عوام فریبانه ی پاسخگویی را داریم : "بیست و سی" مثلا!  

این همه را گفتم تا به بی مهری هایی برسم كه در حق علی آقا دایی می شود در باب او همین بس ست كه سرمربی سایپا هست ولی حاضر نشد بازوبند كاپتنی تیم را از شاگردش بگیرد و تمام فصل را پشت سر شاگرد، وارد زمین شد در حالی كه كاپیتن، نماینده ی مربی در زمین ست و وقتی كه مربی، خودش داخل زمین باشد كاپیتن معنا ندارد. ولی او رسم مردانگی به جا آورد در حالی كه اسلافش خود را صاحب تیم و بازیكن و تماشاگر می دانستند و بساط سلطانی راه می انداختند؛ او هم می توانست، ولی چنین نكرد. دوشنبه محكومش كردند تا آخرفصل نه دیگر برای سایپا بازی كند نه در جایگاه مربی بنشیند به خاطر كله ای كه به یار پرسپولیس زد. كله ای كه در ظاهر و باطن شبیه به كله ی زیدان به ماتراتزی بود هر دو معلول ناجوانمردی در زمین. گویا برای نمونه های مشابه قبلی، كم تر بریده اند و حالا علاوه بر طولانی بودن محكومیت كه قانونا می شد كم تر هم بشود، حكمی داده اند كه حركت ِ داخل زمینش، مربی گریش را هم تحت الشعاع قرار داده گو این كه رییس كمیته ی انضباطی هم گفته باشد این جا دایی را به عنوان بازیكن می شناسیم نه مربی. همه چیز گویا قانونی بوده ولی نمی دانم چرا ... 

 كاش سایپا قهرمان شود.

پی نوشت : غیرمنتظره ترین خبر دیروز آخرین سكانس رسول ملاقلی پور بود : "میم مثل مرگ" او كه دل شكسته ی نادانی ها شده بود نیز پیام داشت.  روانش شاد.  

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:9  توسط درويش  | 

 

بشر با هویتش یا پیشینه اش به واقع، بشر می شود اما عده ای هویتشان را می شناسند و عده ای دیگر نه.

هویت ما را پدر، مادر، عمه، پدر ِ پدربزرگ، به اندازه ی خودش بقال محل، خمینی، ناصرالدین شاه، صدام، امام حسین و... تشكیل داده اند منتها هركس به اندازه ی خودش كم یا زیاد، اثر مخصوص به خودش را گذاشته، خوب یا بد. برای همین است كه باید آثار پیشینیانمان را ارج نهیم و تحریفشان نكنیم چون شناسنامه ی ما هستند. باید برج شهیاد تهران همیشه شهیاد بماند چون ورقی از هویت ما ست نشانمان می دهد كه زمانی ایران، شاهی داشته محمدرضا نام كه در شرایطی از تاریخ، چنین یادبودی ساخت؛ نام پاك آزادی با همه ی تقدسش بخشی از هویت ما را از بین می برد. همین طورست كه عالی قاپو، مسجدشاه، مدرسه ی سپهسالار و فرودگاه امام خمینی نباید نامشان كلمه ای كم و زیاد شود.

سرزمین ایران سال ها پیش، تحت تاثیر اراده ای آهنین بود كه اگر كسی چون او نبود شاید امروز كشور ایران هم نبود... بقیه در ادامه ی مطلب  


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:38  توسط درويش  | 

 

دیروز احمدی نژاد گفت :" ما به فضل الهی {!} چندی پیش ‌دنده‌عقب و ترمز این قطار (حركت ایران) را كندیم و دور انداختیم و به آنها (دنیا) نیز اعلا‌م كردیم؛ قطار ملت ایران در این مسیر ترمز و دنده‌عقب ندارد." جدا از این كه چنین لحنی در شان یك رییس جمهور نیست، مطلق گرایی یا همان صد در صدی از سر و كول این حرف می بارد گویا زمانی هم آقای شریعتمداری برای اصلاح طلبان نوشته بوده كه ما ترمز و فرمان را بریده و در سرازیری به راه می افتیم تا ببینیم شما چه می کنید. بله! شناسنامه ی این طرز فكر را باید در مؤسسه ی كیهان و باند جناب شریعتمداری و حضرت مصباح یزدی و مرحوم{!} سعید امامی جستجو كرد. ای كاش نظام حزبی داشتیم تا شناسنامه ی سیاسیون بر همه معلوم می شد تا كاندیداهای فاشیست به جای مهرورز به وسیله ی چند شعار، رای مردم را نمی گرفتند.  گفتم صد در صدی، شادروان دكتر میرسپاسی كه به گردن روانپزشكی ایران حق دارد گفته كه مریضان من با بقیه هیچ تفاوتی ندارند فقط در مغز این افراد فقط عدد صفر یا صد وجود دارد یعنی چیزی را یا مطلقا از دست رفته می بینند و تمام وجود را بر اثر آن می گذارند یا این كه با تمام وجود در برابر چیزی می ایستند. در واقع این افراد اعداد میانه ای مثل 25، 14، 73 و اعداد اعشاری در مغزشان نیست این ست كه تندخو و تند رو می شوند و ترمز می برند.       

احمدی نژاد گفت : "نسل سوم و چهارم انقلا‌ب، میدان ‌دار راهپیمایی ‌بهمن بودند." جان؟! نسل چهارم میدان دار بوده؟ حتما یك نی نی كوچولو داشته می گفته "ملگ بل آملیكا!" وقتی یك دختر شانزده ساله با دادشش از بازار وسیله می خرد و توی خانه، انرژی هسته ای درست می كند و حالا هم دانشمند هسته ای شده و با راننده ی شخصی این طرف و آن طرف می رود، بعید نیست نسل پانزدهم هم میدان دار شده باشد.

چند شب پیش آقای ناطق نوری داشت خاطراتش را در برنامه ی فوق العاده می گفت. این را هم بگویم كه هیچ وقت از مجریش خوشم نمی آمده. اگر بخواهند مجسمه ای از افاده و پاچه خواری بسازند، می شود فرزاد حسنی. همان شب هم وقتی ناطق نوری خاطره ای مربوط به امام! و آقا! را تعریف می كرد، زد زیر گریه و طبیعتا حسنی هم كم نیاورد. ناطق از روز دوازدهم بهمن 57 چیزهایی گفت كه من نشنیده بودم این كه اوضاع آن قدر خر تو خر بوده كه با "حاج احمد" و "آیت الله خمینی" سوار یك پیكان می شوند و توی خیابان های تهران دنبال آدرس خانه ی آشنای آقای خمینی را می گردند و مردم هم روحشان خبر نداشته خمینی توی این پیكان نشسته و در تهران سرگردان ست (به گفته ی آقای ناطق، شاهد عینی ماجرا) حاج احمد از اتومبیل پیاده می شده و از رهگذران اندك داخل پیاده رو آدرس هم می پرسیده! من فكر می كنم عمال رژیم شاه هم تصور نمی كردند حفاظت از رهبر انقلاب این قدر بی حساب و كتاب باشد وگرنه شاید بی كار نمی نشستند. چیز دیگری كه آقای ناطق گفت و البته گفت كه اگر مصلحت می دانید پخشش كنید این بود كه نقشه ی ساختمان امروز مجلس شورا مربوط به سال 54 بوده. جالبه! خیلی از پروژه هایی كه امروز به بهره برداری رسیده را می دانستم قبل از انقلاب پایه ریزی شده اما فكر این یكی را نمی كردم. این ساختمان، برای امروز هم، شیك و مدرن هست و چنین طرحی برای سی و یك سال پیش یك شاهكار بوده. ساختمان، طوری طراحی شده كه از بیرون جمع و جور باشد و به حریم بناهای تاریخی بهارستان و مسجدسپهسالار آسیب نرساند یعنی اتفاقی كه تا چندی پیش، برج جهان نما برای میدان نقش جهان اصفهان به وجود آورد، رخ ندهد ولی داخل بنا طوری ست كه ارتفاع از زمین تا سقف یك و نیم متر بلندتر از ارتفاع برج شهیاد (آزادی) باشد! طراحش یك مهندس ایرانی بوده كه پس از انقلاب به فرانسه مهاجرت كرده بوده و برای ساخت پروژه – من یادم هست كه سال 75 ناطق نوری كلنگش را زد – گویا ایران آمده.

به گواه اسناد، دوره ی محمدرضاشاه مشكالات زیادی بوده كه حل بسیاریش در دراز مدت ممكن بوده ولی بسیاریش مربوط به اشتباه یا حتی حماقت افرادی بوده كه در راس بوده اند و می شده كه وجود نداشته باشد. اما بر این باور هستم كه عملكرد جمهوری اسلامی واقعا در همه ی زمینه ها آن قدر بد بوده كه قبلی ها را رو سفید بكند!

به فضل الهی{!} استقلال از جام باشگاه های آسيا كنار گذاشته شد. وقتی هر وقت خواستند ليست می فرستند و آقای قلعه نویی هم می گويد : فوقش یک جريمه است، می دهيم، بايد هم اين طور شود حضرات خيال می كنند همه جا ايران است كه هردمبيل باشد. بدبخت ها به التماس افتادند و خواستند از وجه ی خاتمی برای اين قانون شكنی خرج كنند. فوتبال ايران نيز آدم كج و كوله زياد دارد - كافی ست برنامه ی نود را ببينيد – اما باز هم در آسيا بهترين است و در دنيا جزو بيست تای اول ای كاش همه چيزمان لااقل مثل فوتبالمان بود!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 22:36  توسط درويش  | 

 

هرزگاهی موج وبگردی می گیردم این دومین دفعه ست. دفعه ی اول به سرم زده بود پنج اعتراف یلدایی مردم را بخوانم. این دفعه رد بچه هایی كه ادعای سیاسی بودنشان می شود را گرفتم. تا بار سومی چه باشد! رد بلاگرهای سیاسی نویس! را گرفتم از حزب اللهی تا ۱۸۰ درجه وارونه‌ش قبلا هم رفته بودم اما پراكنده. اصلا خوب نبود. بار دیگر از فردا ناامید شدم. خواستم از یاسم بنویسم این بود كه نوشتم و نوشتم : از آن چه نباید باشد ولی هست و این كه اصلا چرا این طور هست. چرا واژه ی آزادی مغز ماتحت جماعتی را قلقلك می كند تا این گونه مستبدانه از آزادی به گمانشان دفاع كنند؛ اما باز هم كم بود. دیدم در یك پست وبلاگی جا نمی شود و جایش در تمام پست های همه ی وبلاگ هاست و البته این هم كم است. یكی از شهیدان وطن موقعی گفته بود : "جوانان هر كشوری شناسنامه ی كشورند." آن زمان فقط خیابان ها محل رفت و آمد جوان ها بوده اما امروز اینترنت هم هست وبلاگ ها نیز شناسنامه ی میهن اند.

حیف كه وبلاگ های جوانان كشوری، كپی شده ی اخبار رسانه ها باشد یا حداكثر جای تحلیل ها یا به اصطلاح، تحلیل های تكراری ِ دِ- مده باشد. جوانان به جای این كه طرحی نو در اندازند، راهی می روند كه دیگران قبل تر رفته اند؛ كاری می كنند كه پیرها بهتر می توانند كنند؛ پیرها می توانند اخبار دنبال كنند بهتر هم تحلیل می كنند چون هم دنیا دیده ترند هم مطالعات بیش تری دارند و هم تحصیلات بالاتر دارند. پس مرز جوانی چیست؟ آیا فقط "زید" بازی است؟

دیگر این كه گشتن خبرهای عمومی در وبلاگ های شخصی یك انحراف رفتاری است. این درست مثل این ست كه عادت كنیم از دست فروش ها یا از قاچاق چی ها تلویزیون بخریم. تلویزیون را باید از نمایندگی كمپانی خرید تا هم برگ گارانتی داشته باشد هم این كه اگر هر مشكلی پیش آمد، بتوان جایی برای رجوع پیدا كرد. منبع خبر، روزنامه ها و خبرگزاری هاست و اگر این ها را ببندند، جلوی خبر گرفته نمی شود اما خبر ِ بی اساس ِ بی شناسنامه زیاد می شود و ... نفرین بر سركوب و اختناق.

پی نوشت یكم : دوستی نوشته بود بعضی وقت ها سر در نمی آورم منظورت چیست! این بار منظورم در یك پست جا نمی شد. 

پی نوشت دوم : جهت اطلاع برای آن ها كه خبر ندارند می نویسم و برای این كه در ورطه ی دست فروشی خبر نیافتم، لینك منبع خبر را هم می گذارم روزنامه ی "پاراده" مثل چندسال اخیر، دیكتاتورهای جهان را ردیف كرده : ۱-  عمر البشیر (سودان) ۲- كیم جانگ ایل (كره ی شمالی) ۳- سیدعلی خامنه ای (ایران) ۴- هو جین تائو (چین) ۵- ملك عبدالله (عربستان) ۶– تان شیو بورما (میانمار) ۷- رابرت موگابه (زیمبابوه) ۸- اسلام كریم اف (ازبكستان) ۹- معمر قذافی (لیبی) ۱۰- بشار اسد (سوریه) ۱۱- تئودرور اوبیانگ (گینه ی استوایی) ۱۲- مسواتی سوم (سوازیلند) ۱۳- ایسیاس افیوركی (اریتره) ۱۴- الكساندر لوكاشنكو (بلاروس) ۱۵- پرویز مشرف (پاكستان) ۱۶- چومالی سایاسونه (لائوس) ۱۷- ملیس زناوی (اتیوپی) ۱۸- حسنی مبارك (مصر) ۱۹- پل بیا (کامرون) ۲۰- ولادیمیر پوتین (روسیه)

سه سال اول رهبر كره ی شمالی اول بود و سه سال دوم عمرالبشیر. صدام حسین در اولین سال این انتخاب، نفر سوم بود. خامنه ای پارسال نهم و قبل از آن هژدهم بود. صفرمرادنیازاف مرحوم! این دو سال آخر، هشتم بود.  


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:37  توسط درويش  |