اشتباه نكنید هر گردی كه گردو نیست تشكیل هر دولتی هم انگیزه ی تماما سیاسی نمی خواهد به علاوه می تواند كار سیاست مداران هم نباشد. تشكیل هر جمهوری هم تجزیه طلبی نیست!
در پست قبل نوشته بودم كه" امروز به بطالت گذشت كار ایران هم با امروز درست نمی شود" امروز در دست نسل قبل از ماست؛ نوش جانشان! دوره ی پهلوی پرورش یافتند، انقلاب كردند، انقلابشان را به این جا رساندند، شناسنامه ی خودشان را دارند، قهرمانانشان را برگزیده اند، ارزش هاشان هم محترم است و محصول زمانه شان هستند. امروز هم میدان آن ها ست. صلاح مملكت خویش خسروان دانند.
اما سی، چهل سال آینده را پیش رو بیاورید آن زمان آقای خامنه ای 107 آقای رفسنجانی 112 آقای احمدی نژاد 90 آقای خاتمی 103 ساله می شوند البته اگر عمرشان به دنیا باشد. متوسط عمر انسان خیلی كم تر از این حرف هاست و البته میانگین سن افراد فعال جامعه كه اوت نشده باشند باز هم كم تر از كل عمر است فرقی نمی كند بیش تر موجودات از گیاه و اتومبیل، كامپیوتر تا كارمند، كارگر، ورزش كار، بازیگر، خبرنگار، سیاست مدار و... منحنی عمرشان در ابتدا نقطه ی آغاز دارد سپس نقطه ی اپتیمم و بعد از اپتیمم مرحله ی افول شروع می شود تا نهایتا یك منحنی زنگوله ای شكل پدید آید و چرخه ی جهان هم چنان بچرخد همان طور كه همیشه چرخیده.
پس سه دهه ی دیگر، ایران دست ما (نسل ما) می افتد آن وقت ست كه نه آقای احمدی نژاد هست نه آقای باهنر و شریعتمداری و صفارهرندی و جنتی، ما هستیم كه باید متوسط تا شصت سال دیگر و یا بیش تر از آن با ایران و ایرانی بودنمان زندگی كنیم چه به صورت عمر مفید یا بعد از آن؛ به هرحال می خواهیم بهتر زندگی كنیم و ثمره ی عمرمان را ببینیم. (شاید بنده خیلی زودتر مردم اما این كه نسل ما ماندنی است بحثی درش نیست) امروزی ها شاید اجازه بیابند كه تا امروز را تعیین تكلیف كنند اما برای فردا كه نیستند، چنین حقی ندارند فردا مال ماست این بستگی به خودمان دارد كه امروز چگونه سرمایه گذاری كنیم. امروز همین است شاید كمی بهتر یا بدتر شود ولی زور زدن زیاد بی خود است همین هست كه هست.
سال ها این فكر را داشتم كه چگونه می توان مدیران آینده را ساخت چه طور می توان رییس جمهور سال ها بعد را ساخت، چه ایده های جدیدی می توان برای این كار داشت. مدتی هم به این فكر افتادم كه كاربران اینترنت دولت تشكیل دهند اما نه حالا هر وقت زمانش برسد. گویا "نخستین" برای نخستین بار در وبلاگستان از "جمهوری وبلاگستان" سخن گفته. البته ممكن است ایده هایمان فقط در ظاهر مثل هم باشد{؟}
جمهوری مجازی می تواند از یك سایت به عنوان تریبون رسمی تشكیل شده باشد این تریبون، میثاق ملی تمام ایرانیان وبلاگستان است در نتیجه بازدید كننده های زیادی دارد و جدی گرفته می شود یعنی مطالبش را سرسری نمی گیرند، بازدید كننده با گیرنده های روشن واردش می شود. تا این جا مثل خیلی از مجله های الكترونیكی، خبرگزاری ها، فروم ها و گیت هاست اما فرقش این جاست كه اداره اش برپایه ی "جمهوریت" است. یعنی اعضا (پارلمان) فردی را به عنوان رییس جمهور انتخاب می كنند و آن فرد وزیران را انتخاب می كند و هر وزیر یا به تنهایی یا به كمك معاونانش در زمینه ی مشخص فعالیت می كند مثلا "وزیر فرهنگ ملی" هر ابتكار و دانشی كه دارد به كار می گیرد تا فرهنگ و هویت ملی را در مردم وبلاگستان زنده كند. هر وزیر، مسئول "آموزش" وزارت خانه ی خودش است؛ ممكن است سانسورچی باشد یا این كه محیطی باز به وجود آورد. رییس جمهور هم همین طورست مسئول- در برابر اعضا - و اختیاردار كل تریبون- یا همان دولت- است او هم ممكن است باعث بهتر شدن یا بدتر شدن تریبون شود؛ این بستگی به دقت انتخاب كنندگان دارد كه چه كسی را برگزیده اند. این نظام مردم سالار مسلما به شكل گردشی كار می كند مدت حكومت یك دولت بر تریبون، بعد از مدت مشخص (مثلا یك ماه) تمام می شود و انتخابات دیگری برگزار می شود. تمام فعالیت ها در چارچوب قانون اساسی كه مصوب اكثریت ست و به فاصله ی زمانی مشخص به همه پرسی گذاشته می شود، انجام می شود. چنین سیستمی می تواند باعث "مشاركت" تمام وبلاگی ها شود فرضا وبلاگ نویسی كه در روز، بازدیده ای كننده ندارد اگر چیزی در چنته داشته باشد چنین سیستمی او را به همه معرفی می كند و در واقع كشف می شود. به خاطر تنوع سلایق و فهم و دانش مردم، چنین نظامی می تواند تمرینی باشد برای پذیرفتن رای اكثریت به عنوان مسالمت آمیزترین راه. اعضای دولت هم اثربخشی فاكتورهایی مثل تساهل و تسامح نگری، عوام فریبی و... را در كارشان امتحان می كنند. در كل تصور می كنم چنین مدلی می تواند ماكت بسیار بسیار كوچكی از شرایط مملكتی باشد و بازی تمرینی خوبی باشد. حتی اگر این تئوری در مقیاس كوچكی هم پیاده شود به همان اندازه به"یاد دادن، یاد گرفتن و با هم راه رفتن" كمك می كند یك نفر اگر با مشورت نه نفر دیگر تصمیم بگیرد یا هم آهنگ با نه نفر دیگر باشد، هر كارش ده برابر مؤثرترست.
پی نوشت یكم : فكر كنید اداره ی بی بی سی یا یاهو و یا بازتاب یك روز به دست شما افتاده!
پی نوشت دوم : اگر كسی این پست را خواند، پست قبلی را هم اگر بخواند بد نیست.

روز به روز كه می گذرد نیاز ما به فیلترشكن ها بیش تر می شود. كاری كرده اند كه روز به روز قانون گریزتر شویم و حرامی ها بیش تر به دلمان بچسبد. دیروز بازتاب فیلتر شد سایتی كه انصافا با كیلومترها فاصله از خط قرمز حركت می كرد، البته این را هم می شود گفت كه خطوط قرمز آن قدر گسترده است كه یقه ی خیلی ها را می گیرد؛ حكایت رضاشاه شده كه به مدرس پیغام داد : پایت را از روی دم ما بردار و جواب شنید : لطفا جناب عالی محدوده ی دم خودتان را مشخص فرمایید تكلیفمان را بدانیم. موقعی كه فشارها كم تر بود، بازتاب نمی خواندم چون در مقایسه با بقیه، تعصبی نسبت به نظام داشت كه برخی روشن گری ها را انجام نمی داد. اما صدای این را هم خفه می خواهند حتی اگر متعلق به فرمانده ی پیشین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باشد.
ما برای از دست دادن "هیچ" نداریم. سالیان ست اسیر جنبش فرومایگان (لمپنیسم) شده ایم. باید از این نعمت اینترنت كه هنوز كاملا از ما نگرفته اند تا آن جا كه می توانیم استفاده ببریم. باید دوستان هم فكر پیدا كنیم، امروز پیمان ببندیم تا فردا، روزگاری ایران به دست آن هایی افتد كه شایسته ترند. حتم داشته باشید رییس جمهور، وزیر، وكیل، تئوریسین و... نسل ما از بین وبلاگ نویسان امروز خواهند بود.
امروز به بطالت گذشت كار ایران هم با امروز درست نمی شود. امروز فقط به این درد می خورد كه برای فردا خرجش كنیم. نسل ما هنوز یادگاریش را نگذاشته؛ یادگار نسل ما باید سیستم قوی "آبادی خواه ِ آزادی خواه" باشد. سیستم، زمانی قوی ست كه هركه را ساز مخالف زد، اتوماتیك پس زند نه سركوب گر، نه حذف كننده بلكه به قاعده كننده. كارش با غالب هاست، تفاله ها را نمی تراود. ما باید از حالا به آن چه یاد می گیریم معتقد شویم و خود را سرسختانه به دشمن تحمیل كنیم.
اسیر زن و روزمرگی و شوهر و صنار سه شاهی پول كه صرف تنبان و معده و روده و بواسیر می شود اگر برازنده است كه هیچ وگرنه كه می ایستیم یا به هدف می زنیم یا این كه آخر عمر زندگی مان عمق پیدا كرده، مفتخرانه می میریم. حرف آخرم این ست كه زندگیی كه آخرش در یك خط خلاصه شود و بعد هم پاك شود، ناخودآگاهانه ایده آل خیلی هاست؛ پیاده نظام، عوام و لمپن فرقی نمی كنند اگر قرار بر هم پیمانی ست امید به این دسته (كه ای كاش جزوشان نباشم) كار عبثی است ولی دسته ی دیگر – كه مسلما در اقلیتند و بایست هم كم تر باشند- باید حتی المقدور در یك زمان طولانی هم قسم شوند برای "یاد دادن" و "یادگرفتن" و "با هم راه رفتن" و در مرحله ی بعد دنبال داشتن پیاده نظام های بیش تری در یارگیری ها باشند. ما بچه های جهان سومی چاره نداریم كه سخت زندگی كنیم برای همین ست كه "علی" ها از "آلن" ها راسخ تر و معتقدتر بار می آیند ولی زندگی شان مثل كوماندوی كامپیوتر آن ها بوده، كوتاه تر از عمر كتاب كارتون شان.
پی نوشت اول : شعارهایی مثل : "تو اگر برخیزی، من اگر برخیزم، همه برمی خیرند. تو اگر بنشینی، من اگر بنشینم، چه كسی برخیزد؟ چه كسی با دشمن بستیزد؟" بیش تر به درد یارگیری پیاده نظام ها می خورد، بعد از هم پیمانی بالادستی ها.
پی نوشت دوم : عدو سبب خیر شد؛ سد ویران گر سیوند باعث اجماع خیلی ها برای نجات پاسارگاد شده بنده برای اولین بار است كه می شنوم آخوندها هم از میراث باستانی ایران حمایت می كنند این بار مجمع مدرسین حوزه ی علمیه ی قم هم به سد سیوند اعتراض كرده. به تر است آن ها كه می توانند تا داغ است بچسبانند نام گذاری خیابان به نام كوروش كبیر گرامی داشت كوچكی نسبت به فرهنگمان است.

1- بار دیگر بعد از یك غیبت ناخواسته به جهان مجازی برگشتم؛ مقصر هم دانشگاه صنعتی اصفهان بود. (این از این!)
2- این قدر حال می كنم كه دانشگاه ها باز شده و یه عده ای می رند سر كلاس و من نمی رم! فكر می كنم آخر عشق و صفا موقع امتحان ها یعنی تیر و خرداد باشه چون همیشه افرادی هستند كه پایان ترم ها "جر" می خورند! متاسفانه دوران تحصیلات اجباری "هفده ساله" بنده را این طور عقده ای بار آورده.
3- چند شب پیش مصاحبه ی تلویزیونی رفسنجانی را می دیدم. در مورد جنگ، حرف هایش برایم تكراری بود اما از نخستین انتخابات ریاست جمهوری و كاندیداتوری بهشتی صحبتی كرد كه برایم جالب بود این كه رهبر انقلاب روی او (بهشتی) نظر مثبتی نداشته و نگران انحصارطلبی اش بوده. واقعا توی كله ی رفسنجانی چه چیزهایی وجود دارد؟!
4- خداوكیلی از بركت انرژی هسته ای استفراغم گرفته (با عرض معذرت). بنده به عنوان یك نسل سومی امروز و با عنوان دیروزی نونهال انقلاب، معتقدم سردمداران هر غلطی می خواهند بكنند، بكنند : می خواهند بمب بسازند، صلح آمیز كار كنند، حق مسلم ما را بدهند یا بخورند یا سر این كه حق ما چی چی هست جر و بحث كنند؛ اما بالا غیرتا در مورد این قضیه ی "آتم" ما را ول كنند.
5- فارغ از روزهایی كه تركوندن ها و پكیدن ها به شیوه های مختلف انجام می شه، "ولنتاین"، روز "لاو تركوندن" هم نزدیكه!

اول حرف : دیروز عاشورا بود (البته همه می دانند!) در باب عظمت "امام حسین" نظرها بسیار بوده. اما به نظرم دو نگرش عمده، امام حسین را تمایز بخشید : یكی این كه امام حسین حركتی از نوع چپ رادیكال انجام داد و چون یك دگراندیش سیاسی – اعتقادی بود به این عظمت رسید و گرنه امام صادق دانشمندتر بود، امام سجاد بیش تر راز و نیاز می كرد، امام حسن هم ابزارهای قدرت بیش تری داشت؛ ضمنا سخنان خصمانه ای برضد ایرانیان كه منسوب به ایشان هست – روزگارما صاحبان چنین سخنانی را نژادپرست می نامد – را مقایسه اش نمایید با برخوردی كه امام علی داشت با شاهزاده خانم اسیر ایرانی كه نزدیك بود كنیزعرب ها شود. البته امامان، همگی اهل مبارزه بوده اند ولی شرایطی كه برای امام حسین پیش آمد او را به اسطوره ی تحسین برانگیزعصیان و پرخاش تبدیل كرد. دوم این كه چون فرزند پیامبر بود عاقبت تراژیكش حس ترحم عوامانه ای را برانگیخت.
برخی می گویند این آداب عبث كه ریشه ی مازوخیستی دارد به چه كار آید وقتی بیش تر مردمی كه روز مرگ او را گرامی می دارند، به طرف مقابل شباهت می برند. ولی باورم بر اینست كه باید چنین رسومی باشد حتی اگر امام حسین را عده ای، چپكی بفهمند چراكه زندگی با همین چیزها معنا می گیرد اگر رسوم عاشورا را این دسته قلم بگیرند چهارشنبه سوری و نوروز هم محكوم حكم های مهرگان و سده شود كماینكه داشت می شد، روزگار مثل توده ی بی رنگ و لعاب بی جانی می شود خالی از هر نقش و نگاری كه آن وقت باید به سختی در آن دست و پا زد و تنها، زیست نمود.
دیروز معمول بیش تر سال ها رفتم اطراف میدان نقش جهان؛ آدم واقعا تساهل و تسامح فرهنگ شیعه ی ایرانی را می بیند به راستی هرچه دین آلوده ی اقتدارگرایی نشود سالم تر می ماند. اما افسوسم از آن جا بود جهانگردهایی كه قبلا به وفور می دیدم خبری ازشان نبود من كه فقط یك نفرشان را دیدم.
دوم حرف : ایران آبستن حوادث است؛ مدتی صحبت جنگ با امریكا بود اما مدتی ست سیگنال های دیگری از آن طرف آتلانتیس می رسد گرچه خصمانه ولی خیالمان را از بابت جنگ كمی راحت می كند گیرم موقتی باشد. عده ای هستند كه حتی از حمله ی نظامی به ایران خوش خوشانشان می شود. یكی از انسان های خارق العاده ی قرن بیستم برتراندراسل انگلیسی بود ولی همین مرد والا موقعی كه صنعت نفت ایران ملی می شد همیشه نگران به قول خودش اخبار ناخوشایندی بود كه از ایران می رسید او می ترسید سر استعمار انگلستان بلا بیاید. منظورم این ست كه هر بنی بشری می فهمد ملی شدن صنعت نفت ایران حق ملت ایران بوده و یك قدم برای آبادانی ایران ولی حتی راسل هم منافع استثماری كشورش را به حق و حقوق كشور دیگر ترجیح می داده پس ببینید بوش گاوچران و كاندولیزارایس موذی چه خوابی برایمان دیده اند. گرچه نقش حكومت در این كه پررنگ ترین مرزهای امروز بشری را كه همان مرزهای ملی باشد را حالی مردم كند و باعث غرور ملی شود، از همه مهم ترست ولی متاسفانه در این اوضاع دولتی داریم كه نه تنها ناكارآمد است، پاسخ گو نیست، خراب كاری هایش را نمی پذیرد بد دهن هم هست!

اولا: امروز اصلا حالم خوب نیست نمی دونم چرا این جا دارم می نویسم در اثر يك اتفاق بي خود كامپيوتر را روشن كردم (نخير دنيا جبر ست!). در چنین شرایطی احتمال هراتفاقی برایم هست همین طور برای این وبلاگ كه پرت و پلاهایش زیاد شود!
دوما : روز به روز آنارشیست تر می شوم امیدوارم یك روز مغز تمام كارمندها، دكترمهندس ها، دكون دارها، جوجه قرتی ها، مكش مرگ من های جینگیلی پینگیلی و... هر كه درویش مسلك نباشد را كف زمین بپاشم.
بالاخره : دیدم یك عده ای پیدا شده اند توی دنیای مجازی كه می خواهند در اعتراض به تحریف نام خلیج پارس، دریای عمان را دریای ایرانیان كنند اعتراض از این مزخرف تر نمی شود. این عین همان پدرسوختگی عرب هاست.

عجب قانونی ست كه انسان از نزدیكانش ضربه می خورد هرچه نزدیك تر ضربه محكم تر.
كسی كه حالا در "ماداگاسكار" نشسته نمی تواند به من ضربه بزند مگر این كه سوار هواپیما شود بیاید اصفهان با هم سر میز نوشیدنی بخوریم يا یك سیگار بكشیم آن وقت مثلا صدهزار تومان بگیرد یك تراول تقلبی بدهد به من؛ وگرنه بنده نه با ماداگاسكاری ها حسابی دارم نه به هر ناشناسی پول می دهم. جز این نیست : آدمی اگر می دانست دارد فریب می خورد، جلویش را می گرفت. ماهمیشه با میل گول می خوریم! غیر این باشد نامش را باید چیز دیگری گذاشت؛ زورگیری مثلا.
یك هم كلاسی داشتم كه مدت كوتاهی هم سایه شدیم یك روز برای جلسه ی نامعلومی دعوتم كرد از همان جلسه های معرفی كوئیستری ها. همان هایی كه به ترین لباس هاشان را می پوشیدند، اصلاح كرده و عطر زده همچین بق می شدند توی چشم های طرف كه توی رودربایستی گیر كند. آن شب آن قدر حرف زدند كه تصمیم گرفتم روی قضیه جدی بشوم. چند روزی توی فكر بودم كه "نكنه این كار واقعا جدیده ما امل متعصب، داریم پدیده ی جدیدو رد می كنیم!" خلاصه این ها هرروز در خانه ی ما میامدند و هی فشار كه دنیا فلانه، به سمت جهانی شدن می ره، فردا بهمان می شه، اومدیم روابط جدید یاد بدیم! پس فردا می گی غلط كردم! آدما رو همچین عوض كردیم كه بیا و ببین (پس این همه پیغمبر داشتند گل مالی می كردند؟!)، بیا دستتو بذار تو دستم، ترسو!
از من ایراد – از بس فكر می كردم و مطلب می خوندم! - از آن ها هم آدم های جدید كه بتوانند فلسفه ببافند. یك شب با یكی شان كه آدم معقولی به نظر می آمد تا دیر وقت بحث می كردیم از فلسفه می رفتیم توی عرفان از آن جا توی تاریخ وسیاست و فرهنگ و اقتصاد؛ بنده خدا زرتشتی بود با هم از ادیان می گفتیم. دو سه نفر دیگر هم بودند، اهلش نبودند گرفتند خوابیدند. توی محله و دانشگاه می دیدمشان لای شوخی ها می گفتم شما استعمارگرید من ناسیونالیست می زنم به كاسه كوزه تان آن ها هم می خندیدند. كارشان مخفی بود نمی فهمیدم دارند چه می كنند وگرنه كاسه كوزه شان را می شكستم! ازم خواست كاری بهشان نداشته باشم. دوستی مان سر جایش ماند و كار آن ها و عوالم من هم.
یك سالی گذشت توی این مدت باز هم پیشنهاد و آدم هایی كه دور این كار بودند و بد و بی راه های من. از آن محل رفتیم فاتحه ی دانشگاه هم خوانده شد. بعد از چند ماه امروز دیدمش كم تر می دیدمش از گلدكوئیست هم دیگر سراغی نمی گرفتم اما امروز گفت كه ای كاش شروع نكرده بود پنج میلیون درآورده بود اما دوازده میلیون بدهكار شده بود. بقیه هم یا در رفته بودند یا بی چاره شدند. یك بانك دار داشتند برای خودش بروبیایی داشت گفت : "اموالش ضبط شده خودشم زندانه" رفیق زرتشتی مان هم بد فرم گیر افتاد. خودش هم یك پایش دادگستری یك پایش شاگردی این و آن. واحدهای دانشگاهش هم مانده بود آن قدر گرفتار شده بود كه به كلاس هایش هم نرسیده بود. به گفته ی خودش آمده بود از خاك بلند بشه. حالا اول زندگی، بدون پدر باید با نداری میلیون ها تومان در بیاورد بریزد توی چاه! بنده خداها خیلی خوش بین بودند به آینده؛ به همين بهمن 85.
قبلا می گفتم باید این كوئیستی ها اعدام شوند چون با یك مشت چرند و پرند بزرگ ترین خیانت را به ایران می كنند. بالاخره قوه ی قضاییه زد به تیپ و تاپشان باید خیلی زودتر این كار می شد. این طور ضرر هم كم تر می رسید.
بدیش این جا بود كه به ممنوعیت قانونی اصلا توجه نداشتند؛ جاهای دیگر آن قدر الكی محدود شده بودند كه دیگر اعتمادی نمانده بود؛ اگر این بی اعتمادی نبود چنین نمی شد. البته من هم تصمیم درستم را بی توجه به این دو فاكتور گرفتم : قانون و فتاوی مراجع تقلید!

باغ مزخرف!
باغ مظفر داستان فرهنگ طبقه ای از آدم ها بود كه دلشان خوش است به پشتوانه های الكی. عظمت اجدادشان حبسشان كرده در لاكی كه از ارزش هاشان در خیال ساخته اند. دیگرانی كه با قالبشان جور در نمی آیند آدم حساب نمی شوند رعیتند و حیف نان. اصلا حیف نان هایی می سازند كه تا بوده تو سری خور بوده اند گویا زندگیشان بی توسری درست نمي شود. جایگاهشان را می دانند : دنباله روی ارباب.
گرچه حالا كسی مثل مظفرخان و فروغ بانو لباس نمی پوشد مدام دستمال دستش نمی گیرد و در خانه حبس نمی شود. ولی فكری چنین هست نمی دانم كجای آدم ست كه این چنین می تراود. یادم هست وقتی دبستان می رفتم و تازه درس تاریخ معاصر را شروع كرده بودیم روزی مادر گفت بعد از چند پشت به فتحعلی شاه قاجار می رسیم و این خان و ارباب بازی كه در شهرمان داشتیم شاید بی ربط به آن هم نباشد. ارباب زادگی را پیش تر می دانستم ولی فتحعلی شاه را تازه خوانده بودیم در مدرسه؛ نمی دانم چرا آن روز به بچه ها گفتم من شازده ام شما بدبخت ها رعیت! ریز می دیدمشان! بعدها هم – از جمله حالا! – گاهی اوقات چنین چیزهایی قلقلكم می داد. حال كه اگر پدر آدم فاضل باشد بچه را حاصل نیست چه رسد به جد اعلی! البته هركس باید متوجه اصالتش باشد چون كه هویتش است چه پدرخانوادگی باشد چه فرهنگی "كوروش كبیر" مثلا.
نسخه های مشابه خان زرگنده را می شناسم كه با شخصیت پیچك وارشان تافته ای جدا بافته اند نسبت به حیف نان ها؛ خصوصا بعد از انقلاب اسلامی وقتي همان طبقه ای حاكم شد كه هرگز در تاریخ ایران بالا نیامده بود. افراط در پایبندی به اصالتشان باعث شد ورودی فكرشان بی ربط شود بی خبر از این كه "بردبار"های بی اصل و نسب قشنگ تر زندگی می كنند چیزهایی بیش تر بلدند چون همیشه راحت تر حرف زدند، پوشیدند و راه رفتند بدون مدال ها و دیپلم ها. مظفرزرگنده ها به پس مانده های فئودالیته ی قدیم تمام نمی شود آن كه از قبل یك مدرك تحصیلی، پول، مقام اجرایی یا علمی بالا، شهرت و خیلی های دیگر برود نوك برج عاج بنشیند مظفرخان می شود بدون این كه بفهمد، سخت زندگی می كند.
الآن سه روزی می شود كه سریال باغ مظفر تمام شده. چندان خوش آیندم نبود بعضی وقت ها می دیدم از جهت اعتبار مهران مدیری؛ او این دفعه با تراكم كراكترها رو به رو شده بود شخصیت هایی كه از ابتدا انبوهشان كرده بود آخرسر هم نفهمید باید چه كارشان كند قضیه را ماست مالی كرد : كامبیزخان كه قرار بود رابطه ی آبا و اجدادی با خاندان مظفرزرگنده داشته باشد پلیس از كار درآمد! و آن یكی خان، كلاه بردار! شیدای شیاد آخرین قسمت، مشاعرش را از دست داد بدون این كه عملا در داستان به كار آمده باشد. تنها مظفرخان، بچه ها و نوكرش و بردبارها به كار محتوایی دادند بقیه فقط علامت سؤال بودند. خود مدیری هم از ابتدا چنین پایانی برای نقش ها نساخته بود.
ارثیه ی ما
ماه بهمن هم آمد ماهی كه همراه انقلاب اسلامی است. سال ها پیش، از دهه ی فجر كیف می كردیم تلویزیون برنامه های ویژه ای می گذاشت مثل "چاق و لاغر" مدرسه هم زنگ آخر نداشتیم همه اش جشن بود و جایزه به شاگرد ممتازها. ولی حالا ما نسل سومی ها بزرگ تر شدیم گذشتگان را از روی میراثشان قضاوت می كنیم نه نسل ما بلكه همه ی با گذشتگانشان چنین معامله كرده بودند و خواهند كرد. قاجاریه به اشغال خاك وطن تن داد میراثش تركمن چای و گلستان بود. بندرعباس، كیش و هرمز، اصفهان هنرمندانه با چهارباغ و نقش جهان، میراث شاه عباس بود. جنگ هشت ساله و در یك كلام : احمدی نژاد هم میراث انقلاب است برای ما. امسال احساسم بدتر از گذشته است نسبت به بهمن ماه.
دریغ ست ایران، بیش از ویران شود





