تبليغاتX
مهر تابان
هر كس گفتمان آكادميك نمی داند، وارد نشود.

 

 

دیدم محمد دعوتم كرده برا یلدا بازی! گرچه دو هفته ای می شه جوجه هامونو شمردیم ولی برای گفتن 5 تایی ها هیچ وقت دیر نیست اصلا باید هر روز لیست 5تایی خودمونو بنویسیم و بهش فكر كنیم من كه چندین لیست خصوصی 5 تایی دارم. برای ادامه ی بازی ناچارم از خود محمدجان بخوام 5 بار دیگه 5 تایی از خودش بنویسه و پنج نفر هم دعوت كنه تا این نهضت ادامه داشته باشه! با سپاس از محمد.

 

۱. همیشه از درس و كلاس فراری بودم. چه كلاس درسی چه غیر درس!  از بس دو دره می كردم با چك و چونه نمره انضباطم خوب می شد. باباهه كاریم نداشت ولی مامانه فشار می اورد برم مدرسه (اگه مامانه نبود همون كلاس اول بی خیال سواد شده بودم) دانشگاه و رشته ام را هم دوست نداشتم ازش فراری بودم ولی از بس افتادم مجبور شدم سر كلاسا برم! بیش تر چیزایی مثل : تاریخ، هنر، ادبیات، حقوق، روانشناسی و... دوست دارم.

 

۲. اولین بار سه یا چهار سالم بود سیگار كشیدم. در عالم بچگی بعدا هم می كشیدم بدون این كه سرفه كنم. كسی هم دعوام نمی كرد. منم با بچه م همین كارو می كنم چون جواب می ده گرچه می خوام زن نگیرم!

 

۳. چهار سال دانشگاه احساس می كردم خوش تیپ ترین پسر دانشگاهم! (یا یكی از خوش تیپ ها) پیش از اون توی محله هم چنین احساسی داشتم؟؟؟!!!

 

۴. وقتی وبلاگ راه انداختم برام مهم نبود كسی نوشته هامو بخونه یا نخونه چون برا خودم می نوشتم قبلا نوشته هام توی كامپیوتر بود بدون این كه كسی خونده باشه! ولی حالا كم كمك بدم نمیاد كسی بیاد نظر بده اما كسی نمیده!

 

۵. بچه كه بودم خیال می كردم به ترین نقاش دنیا می شم! (اینو معلمم هم می گفت!) اما حالا دیگه بی خیالش شدم ولی حتما می رم دنبالش.

 

شاید این ۵ تا را خیلی ها بدانند ولی ...

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:1  توسط درويش  | 

 

 

به جلد 5 روزنوشت های "علم" نگاهی گذرا انداختم (مربوط به سال 54). كتاب ارزشمندی ست مثل روزنوشت های اعتمادالسلطنه از نزدیكان ناصرالدین شاه می ماند كه قسمتی از تاریخمان را گفته.  از پنج سال گذشته به تدریج خاطرات علم چاپ شده گویا دست نوشته هایش را پیش از مرگ در امانت یكی از بانك های سوییس گذاشته از بیم این كه مبادا پس از مرگش تحریف شود. خانمش یادداشت ها را به تدریج در اختیار ویراستار گذاشته. ولی یادداشت های 13 آذر تا 15 دی 54 گم شده و تلاش های ویراستار هم فایده ای نداشته. اگر اشتباه نكنم انتشار كتاب از سال 79 یا 80 آغاز شد چون همان وقت ها بود كه گزیده هایش را در "پیام امروز" خواندم. امیراسدالله علم، ارباب زاده ی بیرجندی، نخست وزیر ایران در جریانات پانزده ی خرداد 42،  وزیر دربار و محرم اسرار محمدرضاشاه بود؛ با علم دو نقطه ی مشترك دارم : تحصیل در رشته ی مهندسی كشاورزی و معافیت از سربازی البته او  معاف پزشكی بوده ولی من كفیل! کتاب روزنوشت های او مربوط به سال های 47 تا 54 است زمانی كه در دربار بود.

 

علم خود را غلام خانه زاد شاه می خواند به او خیلی علاقه مند بود، زیادی تملق او را می كرد اما مواردی كه به نظرش درست می آمد به پادشاه می گفت و اگر لازم می دید رویش پافشاری می كرد. علم یكی از افرادی بود كه "دیوار گوشتی" دور هر خودكامه ای می كشند. او مرد فعالی بود و مثل محمدرضاشاه دوست دار ترقی ایران. چند ماه مانده به انقلاب درگذشت و چیزی كه طاقتش را نداشت ندید : سقوط پیشوایش.

 

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

... كمیسیون محرمانه ی مسؤولین انرژی اتمی كشورهای بزرگ در لندن برای این بود كه از دادن اسرار بمب اتمی به برزیل و ایران كه هردو استعداد اتمی شدن دارند جلوگیری كنند. شاهنشاه خندیدند، فرمودند، پس هند كه بمب درست كرد و چین كه بمب ساخت چرا آن وقت جلویش را نگرفتند؟ من عرض كردم جلوی پیشرفت علم را هیچ چیز نمی تواند بگیرد. این ها حرف مفت است، مگر نه اول بمب اتمی را فقط آمریكا داشت بعد انگلیسی ها و روس ها و فرانسوی ها و چینی ها و هندی ها به آن دست یافته، ما هم چه بخواهند و چه نخواهند به آن دست می یابیم. فرمودند، آخر لازم نداریم {!} عرض كردم اگر اسرائیل داشته باشد ممكن است لازم شود. شاهنشاه خندیدند.

 

صدام در تهران

... صدام حسین از 6 تا 8 شرفیاب شد ... صدام حسین كه عكس هایش خیلی چاق و بدتركیب و بدخلق به نظر می رسد، درست برعكس عكس خودش است. مردی بلندقامت و نازك اندام و ورزیده و جوان و باهوش و خوش فیزیونومی است. با هیچ زبانی غیر از عربی تكلم نمی كند، ولی با شاهنشاه به هرصورت مذاكره ی خصوصی دو ساعته داشت، البته با مترجم ایرانی، نه عراقی ... مذاكرات مفصلی درباره ی هم كاری طرفین شد، از زیارت گرفته تا تجارت و هواپیمایی و بحرپیمایی و زراعت و غیره و غیره. در تمام این مذاكرات، من صدام را مرد وارد و با حسن نیتی یافتم.

 

حالی به هولی!

یك و نیم بعد از ظهر (سناتور ادوارد) كندی (برادر جان اف كندی) آمد، با یك عده ی 12 نفری ... سر ناهار با خانمش كه پهلوی من بود، مقداری حرف زدم. قدری هم لاس زدم! بدش نیامد. با آن كه شش توله زاییده، هنوز خوشگل است. قرار شد شوهرش كه برگردد او بماند. كسی چه می داند؟ شاید با رییس جمهور آینده ی آمریكا قوم خویش بشویم.

 

دختر بی نوا

در ركاب به مشهد عزیمت كردیم... دختری خواست عریضه بدهد (از شاگردان مدارس)، زیر چرخ موتور سیكلت های اسكورت افتاد. در آن لحظه شاهنشاه دیده بودند. وقتی به ملك آباد رسیدیم (در راه حرم به ملك آباد)، شاهنشاه را بی نهایت متاثر و متاسف یافتم. البته قلبا، نه به ظاهر، چون شاه اهل تظاهر نیست و از این كه خود من پیش تر از این متوجه دختر نشده بودم وجدانا احساس خجلت در خودم كردم و بی نهایت متاثر شدم. به هر حال فرستادیم دختر را در بیمارستان یافتند. چیز مهمی نبود و مجروح شدید نشده بود. موضوع عریضه اش هم تقاضای خرید (خانه) ارزان قیمت بود.

 

منبع انرژی معظم له!

شب در قاهره مهمان خانم رییس جمهور بودیم، تا نصف شب طول كشید و ماشاالله والاحضرت (ولیعهد) بسیار خوب از عهده ی محاوره، آن هم به انگلیسی كه تسلط به آن ندارند، بر آمدند. فكر می كردم بسیار خسته باشند و نتوانند از عهده برآیند، ولی درست برعكس شد. خیلی عالی بود. تصور می كنم حضور دخترهای قشنگ سادات انرژی به مظم له داد، گو این كه هنوز از این مقوله ها از والاحضرت چیزی استنباط و دستگیر نمی شود.

 

خلیج همیشه فارس!

مجله ی آفرقای جوان مقاله ای نوشته و خلیج فارس را خلیج ایران نوشته بود، به نظر مبارك رساندم، خیلی خوشحال شدند. یاللعجب از حس وطن پرستی شاه.

 

آثار پیری

... نیم ساعت تمام صحبت از دخترهای این دوره بود. با آن كه موضوع از انتخابات شروع شد و راجع به رای خانم ها بود، ولی به موضوعات خودمانی تر كشید و شاهنشاه فرمودند، عجیب است كه بالاخره هر كدام از این ها یك عیبی دارند و هیچ كدام بی نقص نیستند. عرض كردم اولا آدم بی نقص در دنیا خدای متعال نیافریده، ثانیا اگر جسارت نكنم این ها آثار پیری هم هست! گویا شاهنشاه فقید از حاج محتشم السلطنه رئیس وقت مجلس سؤال فرموده بودند كه آثار پیری چیست؟ آثار مختلفی به عرض رسانده بود. فرموده بودند كه آثار پیری هیچ كدام این ها نیست. پیری وقتی می آید كه نسبت به زن ایرادبگیر بشوید! شاهنشاه خیلی خندیدند. فرمودند شاید هم این خوب باشد و خواست خدا، وگرنه ممكن بود دلبستگی پیدا بشود و آن برای من اسباب زحمت است...

 

 

 

مردم گول نمی خورند!

والاحضرت اشرف اجازه خواستند روز دوم فروردین بنیاد خیریه ی خودشان را اعلام بكنند. شاهنشاه قاه قاه خندیدند. فرمودند، آخر به خواهرم بگو یك طرف بنیاد خیریه اعلام می كنی، یك طرف مثل دیوانه ها عقب پول هستی. از یك طرف نطق های آتشین در دفاع حقوق بشر می كنی، از طرف دیگر برای منافع خودت، اگر باشد پدر مردم را می خواهی در بیاوری (فرمودند، البته اگر من بگذارم). فرمودند بسیار خوب مانع ندارد، اعلام كند. ولی بداند مردم ایران گول نمی خورند. چرا همگی به او بدبین و به شمس خوش بین هستند؟...

 


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:51  توسط درويش  | 

 

 

دیدند میلیاردها چشم مردی را كه از ورای كاخ های باشكوه و مردان مسلحش، سحرگاهی سرد، رنگ پریده و آشفته، دست و پابسته از سلولی آورده شد تا  با پای خودش سوی مرگ رود، فحش بشنود و بی هیچ تقلایی تسلیم شود. دل های بسیاری خنك شد آن ها كه جنگ افروزی صدام سوزانده بودشان : كشته داده ها، مجروحان و بی خانمان های ایران و كویت و عراق. حق داشتند  شاد شوند از پایان این چنینی كسی كه پررنگ ترین چهره بود در غصه هاشان گرچه شادی كوچك و زود گذری باشد.

 

دسته ای دیگر هم هستند كه نفسی به راحتی می كشند. آن ها كه صدام را باد كردند تا با شلیك توپ به سمت ایران آتش جنگ و بدبختی را افتتاح كند. اما آن قدر سند هست تا بدون صدام هم رسوا شوند گرچه به لطف این اعدام،  آن چه امروز نمی خواهند فردا رخ می دهد. اینان البته در جنایات دیگری با دیكتاتور عراقی شریكند.

 

اما به جز این دو دسته، دیگران از مرگ صدام به واقع بهره ای نمی برند. پایكوبانی كه به خیالشان "نابودی دیكتاتوری" را جشن گرفتند، همان خطایی رفتند كه نسل انقلابی ایران رفت پس از اعدام سه رییس ساواك و شكنجه گران زندان های رژیم پادشاهی. غافل از این كه سعید امامی ها جزو خودشانند و قرارست تا سال ها بعد نصیری و ثابتی و آرش باشند. گناه كار تر از ناصر مقدم.

 

مرگ دیكتاتور پایانی بر دیكتاتوری نیست چرا كه استبداد بیش از آن كه تحمیل شدنی باشد پذیرفتنی ست برای نهادینه كردن آزادی باید فرهنگ، اندیشه و رفتارهای استبدادی و دیكتاتور پروری از بین رود. آزادی از شرایط درون جامعه بیرون می آید. آزادی یك "پكیج" بخشیدنی نیست بلكه "پروسه"ای ست كه باید پیموده شود. با اعدام صدام حسین در روابط مردم عراق تفاوتی پیدا نمی شود. مهم سرنگونی رژیم صدام بود و عوض شدن صدام با جلال طالبانی. آن چه بشر را بر آن داشت حكم "مرگ" انسانی دیگر را "قانونمندانه" صادر كند، مجبور ساختن عده ای به رعایت حقوق و آرامش بود. اعدام با ترسی كه در جان جنایت كاران انداخت بروز جرم را كم كرد. اما اعدام فقط "یك راه" است و بهترین راه نیست. بی آیندگانی چون موسولینی، هیتلر، رضاشاه، پینوشه، میلوشویچ و... نه از سرنوشت هم درس گرفتند و نه پایانشان مانع ظهور اسد، علی اف ها، مبارك، نیازاف، طالبان،‌ ماركوس، قذافی و همین صدام شد. بسیاری از خودكامگان بر دوش ملتشان سوار شدند بدون این كه به درستی بفهمند خودكامه اند به خیالشان دارند خدمت ها می كنند (شاید هم خدمتی كرده اند)  و ملتی خودكامه ساز بالایشان برد بدون این كه بفهمد سایه ی خودكامه بر سرش ساخته به خیالش پیشوایی آورده همه چیز تمام كه اگر نباشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. بحث همین جاست اعدام رهبر مستبد یك كشور با چاقوكشان تفاوت دارد البته نقطه اشتراكی هم دارند و آن ناكارآمدی حكم اعدام به عنوان "به ترین" حلال ناملایمات ست. 

 

صدام لحظاتی از طناب دار حلق آویز شد سپس جان سپرد دردش برای مردن همراه با خفگی كوتاه مدتی بود. پس اعدام، حسابش را با میلیون ها كشته و مجروح جسم و روانی كه بر جای گذاشت، پاك نكرد. رهبر ظالمی بود كه در مملكت جهان سومی نمود یافت. مشابهش را امروزه در ممالك پیش رفته نمی یابید گرچه نسل های بعد عراق هم مجالی به امثال او نمی دهند. او نمونه ی نادری بود كسی كه ربع قرن حكومتش به جنگ با خارجی ها و حتی بمباران شهرهای كشورش گذشت و فقر و ویرانی و اشغال میراثش بود؛ بیست و چهار سال هم مردمی نساخت كه حالا بدون زور بتوانند یك روز آرام كنار هم سر كنند. آخر سر هم نایستاد حداقل جواب تاریخ را بدهد. اعدامش به مذاق خیلی ها خوش آمد ولی هیچ اعدامی در ایده آل ما خوش نیاید.

 

چرخ روزگار تشییع جنازه ی جرالد فورد با مرگ صدام را هم زمان كرد وقتی ادای احترام آمریكایی ها به رهبر فقیدشان را دیدم، عراقی ها باز هم كوچك تر شدند ملتی به نظرم آمدند كه لیاقت رهبری داشتند كه بعدا دارش بزنند.


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:8  توسط درويش  | 
 

صدام اعدام شد و خریت عراقی ها بر جهان ثابت !

سعی می کنم بعدا بنویسم


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 17:30  توسط درويش  | 
 

 

حال نوشتن نداشتم اما در این مدت این قدر از آدم های مشهور و مقامات مردند كه بدم نیامد لیستی از مردگان را بنویسم :

 

دیشب كریمی راد "وزیر دادگستری" و "سخن گوی قوه ی قضاییه" (دومیش مهم تر از اولی ست!) در جاده ی سلفچگان تصادف كرد و درگذشت در سن پنجاه سالگی.

 

جرالد فورد رییس جمهور سابق آمریكا در سن 93 سالگی درگذشت او معاون ريچارد نيكسون بود و بعد از ماجرای واترگيت بدون برگزاری انتخابات، رییس جمهور شد.

 

صدام حسین هم قرار ست چند روز دیگر اعدام شود دیروز بالآخره آمریكایی ها تحویل عراقی ها دادندش گویا هر آن چه می خواستند ازش كشیده اند و دیگر به دردشان نمی خورد. صدام اولین انسان مهمی نیست كه به فلاكت افتاده و آخرینشان هم نیست از لویی شانزدهم و ماری آنتوانت گرفته تا موسولینی، چائوشسكو، هویدا، بوتو و... در میان هم بودند كسانی كه پای چوبه ی دار و زیر تیغ گیوتین نرفتند یا تیرباران نشدند ولی آوارگی یا زندگی سختی را تحمل كردند : رضاشاه، هس، هیتلر و...

این ها سرنوشت تقریبا مشابهی داشتند گرچه همگی مانند هم نبودند و انگیزه های  یكسانی محكومشان نكرد.

 

اما از جهاتی اعدام صدام پذیرفتنی نیست.

 

پی نوشت :

درگذشتگان حدود یك ماه اخیر : مصطفی مصباح زاده (بانی مؤسسه ی كیهان)، آگوستو پینوشه، ناصرعبداللهی، بابك بیات، احمد قدكچیان، نیازاف، فورد، كریمی راد.  


+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 17:26  توسط درويش  | 

توقف زمان

 

دیدم شبكه ی اصفهان دارد سریال "داستان زندگی" را پخش می كند – همان هانیكوی ژاپنی – ، با دیدن تیتراژ آغاز و بازیگرانش رفتم به سال 68 كه شب های شنبه پخشش می كردند. آن وقت ها كلاس اول دبستان بودم شنبه ها  هم دایی مهمانمان بود و... خلاصه حال و هوای روزگار بچگی كه با یك كله پاچه عرش را سیر می كنی. رفتم تا آن روزها.

تابستان، جایی كه هژده سال خانه داشتیم و تا پارسال هم  آن جا بودیم، رفتم دوری زدم، شرایط مثل یك سال پیش بود و من پرتاب شدم به تابستان 84 طوری كه خیلی چیزها كه فراموش كرده بودم به یادم آمدم اصلا انگار نه انگار كه  فاصله ی یك ساله به وجود آمده.

حالا سریال هانیكو هم یك چنین حالی می دهد یادش به خیر شنبه ها شبكه ی دو هانیكو و شبكه ی یك هم مسابقه ی هفته ی منوچهر نوذری را می گذاشت. یك چیزهایی مثل سفينه، آدم را می برد در عوالمی.

 

 

مرگ دیكتاتور كوچك

 

یادم می آید اوایل دهه ی هفتاد (خورشیدی) سر یكی از چهارراه های خیابان چهارباغ یك نفر پلیس (سرهنگی مثلا)، با دست پاچگی در حالی كه می دوید دستور داد تا چراغ را سبز كنند بعد هم همراه چند پلیس دیگر ایستاد سلام نظامی داد تا مرسدس سیاه اسكورت شده رد شود؛ گفتند آدم مهمی كه رد شده رییس جمهور تركمنستان بوده : "نیازاف".

 

روز پنج شنبه سی ام آذرماه خبر مرگ صفر مراد نیازاف رییس جمهور تركمنستان اعلام شد و امروز در خاك دفنش كردند؛ همان مرد تركمنی كه كله اش را به سه رنگ سفید قهوه ای و بالاخره سیاه دیده بودیم و با رفسنجانی خیلی گرم می گرفت. مردی كه از هشت سالگی در یك پرورش گاه بزرگ شده بود.

 

كسی كه در كشورش هم رهبر مادام العمر بود و هم فرمانده ی نیروهای مسلح، رییس راهنمایی و رانندگی، مجلس خلق و هیئت دولت و...

كسی كه كشورش را به انزاوی بین المللی فرستاد، بارها وزیرانش را بی كار كرد حتی زمانی 2 وزیرش را محكوم كرد تا بروند در مزارع گندم كار اجباری كنند!

 

كسی كه تحمل مخالف را نداشت 23 هزار زندانی در كشورش داشت به علاوه ی مخالفان زیادی كه به مسكو پناه بردند و آن جا را به پایگاه مخالفان رژیم تركمن باشی تبدیل كردند. او همه جا بود از مجسمه ی طلایی رنگ "تركمن باشی (پدر تركمن ها) كبیر" كه خورشید را به تركمانان هدیه می كرد تا عكس كوچكش گوشه ی تصویر تلویزیون، در تمبرها و اسكناس ها.

 

كسی بود كه روزهای هفته و ماه های سال را عوض كرد و نام اعضای خانواده اش را روی آن ها گذاشت. مقرر كرده بود اگر جوانان ریش می گذارند مجازات شوند (برعكس طالبان) پخش موسیقی ضبط شده را در عروسی ها ممنوع كرده بود موسیقی می بایست زنده باشد (برعكس جمهوری اسلامی). كتابی به نام "روح نامه" نوشته بود كه باید در مدرسه ها به بچه ها درس داده می شد فصل اولش را هم با یك موشك روسی به فضا فرستاد تا شاید به گمانش برنامه هایش را موجودات ناشناخته برای اداره ی كرات دیگر روی چشم بگذارند و با "سر" اجرا كنند! (جهانی كردن نهضت!) 

 

گفتند بر اثر ایست قلبی مرده اما خیلی ها می گفتند او كاملا سالم بوده و مرگ ناگهانی اش مشكوك. حتی گفتند چند روز پیش از اعلام رسمی مرده بوده. بر اساس قانون رییس مجلس كفیل رییس جمهور فقید می شود ولی بلافاصله بعد از مرگ تركمن باشی، رییس مجلس را دستگیر كردند و شخص دیگری رییس جمهور موقت شد!

 

به قول استاد بهنود : "خودکامگی در جهان امروز، تعریف پیچیده ای ندارد. آن که مادام العمرست و نیروهای مسلح را هم در اختیار دارد، هر چه صحنه بیاراید خودکامه است و مشمول حکم خودکامگان که بی آینده اند."  

خود كامگانی كه مدام در پی تكرار خویشتنند و نیازاف یكی از همان ها بود گرچه صحنه ها میْ آراست كه خورشیْد برایْ ملتش آورده.

 

حالا نیازاف هم لخت و پتی رفته مثل همه ...

 

 

 

 

 

  


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:35  توسط درويش  |