27 تیر سال 1367 روزی ست که جنگ ایران و عراق خاتمه یافت. از جنگ، ضدهوایی هایی که در آسمان شب به نظرم قشنگ می آمد و بمباران چند کیلومتر آن طرف تر از خانه مان : "پالایشگاه اصفهان" - که بازی هایمان را به هم می زد- ، یادم می آید. چون وقتی جنگ تمام شد 5سالم بود و ما در اصفهان، آن چنان که مرزنشینان درگیر جنگ بودند، درگیر نبودیم. البته چندبار مناطق مسکونی اصفهان بمباران شد و خرابی های "دروازه تهران" و "فروغی" یادم هست که به ما بچه ها می گفتند این ها کار صدام ست و صدام زمانی لولوی نسل ما بود.
نزدیک خانه ی ما اردوگاه جنگ زدگان بود و یادم هست در محیط کثیفی زندگی می کردند، خانه هاشان بدون امکانات و نیمه کاره بود و نمادی بودند از فقر. به نظر من بدبخت ترین آدم ها جنگ زده ها بودند چون بدبخت تر از آن ها ندیده بودم بعضی شان ماشین های خوبی داشتند که مشخص بود آوارگی به این روزشان انداخته. آن ها تا چندسال بعد از جنگ هم آن جا بودند و بیش تر بچه هاشان در مدرسه کاملا مشخص بودند و البته بعضی شان اصلا دوست نداشتند بگویند از اردوگاه می آیند.
آن زمان اعتقادات دینی "وسیله"ای بود برای پیشبرد جنگ در صورتی که درگیری، بین دو کشورِ مسلمانِ شیعه بود و به فرض این که یکی از دو کشورهم تصرف می شد، مذهبشان نابود نمی شد. این را هم باید توجه داشت که بزرگ ترین دسته بندی انسان ها در جهان براساس "ملیت" است نه دین شان، دسته بندی های دینی هم به ملیت ها مربوط می شود مثلا اگر آمریکایی ها و اروپایی ها مسلمان بودند آن وقت یهودی ها، مسیحی ها یا بودایی ها تروریست نامیده می شدند. برای همین هم "باید ملی گرایی بر مذهب گرایی بچربد."
مطمئنم جنگ را هرکه شروع کرد ایران شروع نکرد و واقعا "جنگ تحمیلی" بود. گرچه "کش دهندگانش" به اندازه ی آغازگرانش جنایت کارند. جنگی که آخرسر نه چیزی به ما افزود نه به عراق، جز ویرانی، هزاران کشته، مجروح شیمیایی، نقص عضو، قطع نخاع، یتیم و خسارات اقتصادی که عراق متجاوز هنوز هم حاضر به پرداختنش نیست؛ برعکس پول می گیرد که نمی دهد. ورود رییس جمهور عراق به تهران نمادی بود از استثمار"مردم پیاده نظام" به دستان سیاستمداران، انسان هایی که دیروز می کشتند همدیگر را بدون این که یکدیگر را بشناسند؛ می کشتند فقط به خاطر خصومتی که انسان های دیگر باهم داشتند در صفحه ی شطرنجشان؛ و امروز عراقی ها برادر ایرانیان اند حتی اگر هم نقاط تاریک بین دو کشور بیش از زمان پیش از جنگ باشد. وقتی صدام به سمت ایران اولین تیر را شلیک کرد و جنگ را افتتاح کرد، نه بدهکاری میلیاردها دلاری عراق به ایران در کار بود و نه دخالت این چنین ایران در عراق -آن قدر که طالبانی، نان خورده ی ما را هم واداشت تا تهدید کند ایران را- بلکه دستان استعمارگران همیشگی در کار بود و می بایست در نقشه شان پیاده نظام ها تباه شوند. جنگ خانمان سوز، هشدار برای پایان یافتنش هم شلیک موشکی بود از ناو وینسنس آمریکایی به ایرباس مسافربری ایران و کشته شدن همه ی مسافران بی گناهش. پیاده نظام ها همیشه هستند تا در آتش و آتش بس به گونه ای به بازی گرفته شوند.

14 خردادماه سالروز درگذشت آیت الله خمینی برایم یادآورعزاداری های مردم، تلویزیون و تعطیلی های 17سال پیش ست و این شاید روشن ترین تصویر باشد از بنیان گذار نظام اسلامی برای من و هم سالانم.
روح الله خمینی سال 1279 (هم زمان با سلطنت مظفرالدین شاه قاجار) در خمین متولد شد زمانی كه پنج ماه بیش تر نداشت پدرش سیدمصطفی كه برای دادخواهی از خوانین خمین به پاخواسته بود، كشته شد؛ بعدها ماجرای مرگ پدر برای روح الله حماسه ای بود از ایستادگی در برابر ظلم و ستم زورمندان و دفاع از حقوق محرومین تا حد ایثار جان؛ از همان جا بذر نفرت و انزجار از روابط ظالمانه ی اقتصادی- اجتماعی در دلش كاشته شد.
پانزده ساله بود كه مرگ مادر مهربانش او را غرق در اندوه و درد نمود.
تحصیلات مقدماتی را در خمین سپری كرد 19 ساله كه شد برای ادامه ی تحصیل رهسپار حوزه ی آیت الله حایری در اراك شد. 25 سالگی به درجه ی اجتهاد رسید، 28 ساله بود كه با دختر یكی از طلاب حوزه ی علمیه ازدواج كرد، در سی و شش سالگی از استادان به نام حوزه ی علمیه ی قم بود و طلاب جوان آرزو می كردند در مجلس درس او حضور پیدا كنند.
وقتی آیت الله بروجردی به قم مهاجرت نمود و مرجعیت عام شیعه را به دست آورد، حاج آقا روح الله از نزدیكان خاص آیت الله بود. یك بارهم به نمایندگی از آقا با محمدرضاشاه پهلوی دیدار كرد.
بعد از مرگ آیت الله بروجردی، آیت الله خمینی به مرجعیت رسید. از همان سال ها به خاطر سخنرانی های تند سیاسی اش برعلیه اعمال رژیم، سال ها در زندان و تبعید خارج از كشور بود و تا وقتی كه انقلاب 57 پیروز شد، آیت الله خمینی كه دیگر امام خمینی نامیده می شد در تبعید به سر برد.
پس از انقلاب شیوه ی دیگری از كشورداری را بنیان گذاشت : ولایت فقیه.
اسلامی بودن حكومت، ایده ای بود كه از سال ها پیش به آن پایبند بود. طرح تشكیل حزب روحانی، مجلس روحانی (متشكل از مجتهدین دین دار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند) و یا نظارت مجتهدین بر مجلس شورا، مدت ها پیش از تشكیل رژیم اسلامی در نظریات آیت الله خمینی وجود داشت.
به هرحال نظامی در ایران ساخته شد كه می توان گفت معجونی ست از "مرجعیت عام" و "حكومت سیاسی".
از آن وقت كه شاه اسماعیل صفوی، مذهب شیعه را آیین رسمی ایرانیان برگزیده بود، بالاترین مقام مذهبی ایران عهد صفوی، شیخ الاسلام بود منصبی كه توسط پادشاه منصوب می شد و دین و دولت را عملا یكی می كرد. با شكست ایرانيان از افغان ها و سقوط اصفهان، شیخ الاسلامی هم مثل نظام صفوی پایان یافت. بعدها نه نادرشاه توجهی جدی داشت به مذهب و نه كریم خان؛ برعكس صفویان كه در تعامل بودند با فقها و فقها كه سعی داشتند دینی شود حكومت. دین و دولت پیوستگی شان را از دست دادند و به دست نیاوردند تا سالیان، حتی زمانی كه فتحعلی شاه قاجار خود را نایب فقها نامید در سلطنت.
ظهور شیخ مرتضی انصاری به عنوان مرجع عام شیعیان جهان، رخداد مهمی بود در مناسبات شیعه. رویدادی كه در عصر ناصری رخ داد. تا پیش از این در تقسیم بندی مجتهدان و مقلدان هر مقلدی می توانست به مجتهد محلش مراجعه نماید اما ظهور شیخ مرتضی این سازمان پراكنده را تمامی بخشید. حكم رانی عقیدتی در پی بار علمی، فزونی مراجعان و طلاب به شیخ مرتضی انصاری رسیده بود و البته فقیهان دیگر را نفی نمی كرد اما عملا مجالی هم برایشان نمی گذاشت. سلسله مراتبي مشابه مسيحيت كاتوليك در شيعه شكل گرفت. پس از مرگ شیخ مرتضی، مرجعیت عام هم چنان پابرجا به میرزای شیرازی رسید تا میرزا با حكم تحریم تنباكو كه تا اندرونی ناصرالدین شاه هم پیش رفت، نشان دهد حكم رانی مرجع عام شیعه قوی تر از حكم پادشاه ایران ست.
پس از میرزای شیرازی، علمای بزرگی مانند آخوند خراسانی، علامه ی نایینی، سید ابوالحسن اصفهانی و آیت الله حائری یزدی، ظهور یافتند تا مراجع تقلید هم عصر هم سطح، زیاد شود و دگر بار تكثر به جهان تشیع بازگردد.
هم زمان با عصر رضاشاه پهلوی، آیت الله حائری، با پی ریزی حوزه ی علمیه ی قم قطبیت جدیدی را در تشیع باعث شد كه مرجعیت عام این بار از دل آن بیرون آمد.
تكثر مرجعیت این بار با مرگ مؤسس حوزه ی قم رخ داد؛ جای خالی آیت الله حائری را سه تن از مراجع زمان : صدر، حجت و فیض گرفتند. از دست رفتن انسجام در نتیجه ی تشتت مرجعیت، تا آن جا پیش رفت كه فكر تعطیلی حوزه را در سر شاه انداخت. برخی از روحانیون مثل حاج آقا روح الله معتقد به وجود مرجع مسلط و واحد بودند كه نیروهاى كشور پشت سر او باشند و بتواند در برابر رژیم بایستد و البته با تعدد مرجعیت تجزیه نشود. این جا بود كه نقش یك محور ضروری می نمود.
اوایل حكومت محمدرضاشاه پهلوی، آیت الله محمدحسین بروجردی، روحانی سرشناس بروجرد كه از لحاظ علمی پر بار شناخته می شد و حاشیه اش بر عروة الوثقی نیز مقام علمی اش را نمایان تر ساخته بود به قم مهاجرت نمود. داستان از آن جا شروع شد كه آیت الله به خاطر مداوای بیماریش می بایست به تهران می رفت در این بین تعداد زیادی از علما و تجار قم خواهان حضور آیت الله در شهرشان بودند از طرف دیگر مراجع ثلاث قم نیز از فرصت استفاده كردند نامه ای به آیت الله بروجردی نوشتند و او را به شهرشان دعوت كردند. آیت الله پس از ترخیص از بیمارستان، برای حضور موقت راهی قم شد و آن جا بااستقبال انبوه مردم مواجه گردید. اما وقتی آیت الله خواست به بروجرد بازگردد روحانیونی از جمله حاج آقا روح الله از او خواستند در قم بماند.
پس از درگذشت آیات سید ابوالحسن اصفهانی، مرجع شیعیان در كاظمین و حسین قمی، سرپرست حوزه ی علمیه ی نجف (هر دو در سال 1325)، شرايط تثبیت نقش آیت الله العظمی بروجردی به عنوان مرجع شیعیان، مساعد شد و تلاش زياد آيت الله خميني در تثبيت اين نقش؛ در حالی كه خود از مدرسان برجسته ی قم به شمار می رفت در درس های آیت الله بروجردی شركت می كرد چون كه شیوه ی تبلیغی بسیار مؤثری بود.
آیت الله بروجردی در سال 1340 در گذشت و این مسئله كه شهریه ی طلاب از چه مرجعی تامین شود و طلبه ها به كدام استاد مراجعه نمایند، باعث شد تا بار دیگر چند فقیه، هم زمان، مقام مرجعیت را در اختیار گیرند : آیات شریعتمداری و گلپایگانی امور شهریه را در دست گرفتند و آیت الله خمینی دروس طلبه ها را، دیگر بار مراجع ثلاث تشكیل شدند.
پس از ناآرامی های 15 خردادماه 1342 كه آیت الله خمینی نقش اساسی را داشت، مدرسین حوزه ی علمیه ی قم تصمیم گرفتند مرجعیت وی را ترویج دهند تا با اثبات مرجعیت، امكان هرگونه اقدام رژیم بر ضد آقای خمینی از بین برود. آیات شریعتمداری، مرعشی نجفی، میلانی، آملی بیانیه نوشتند و آیت الله خمینی را مرجع معرفی كردند.
نفوذ آيت الله خمينی به عنوان مرجع اعتقادی در مردم او را در راس هرم رهبری انقلابی قرار داد كه نظام پادشاهي ايران را در سال 1357 ساقط كرد. مقاله ی معروف با امضای احمد رشيدی مطلق، از آن جا آتش انقلاب را شدت بخشيد كه توهيني بود به يك شخصيت دينی.
پيش از انقلاب، مرجعيت عام و حكومت، 2 دستگاه قدرتمندي بودند موازي هم و البته شبيه به هم در برخي جهات : هردو درآمد اقتصادي داشتند مستقل از هم؛ دولت از صادرات، واردات و ... و دستگاه مرجعيت از شهريه ها، سهم امام، وجوهات شرعي و... در مي آورد؛ اگر دولت دستگاه ديپلوماسي داشت، مرجعيت هم نمايندگاني داشت براي مذاكره حتي با شخص شاه؛ سلسله مراتب مقام ها هم درباري بود و بيتي؛ قدرت پادشاه و مرجع تقليد برهم مي چربيد شايد هم قدرت مرجع بيش تر مي چربيد، همان طوركه حكم جهاد مراجع، قراردادها و قوانين سلطنتي را لغو مي كرد؛ قدرتي كه نه حكومت زورش را داشت نه استعمارگران خارجي.
از آن سو نيز قانون اساسي بعد از انقلاب، اهرم هاي قدرت را به مرجعيت سپرد تا فقيه، بالاترين مقام رسمي سياسي ايران باشد. قدرتي رسمي كه هيچ كدام از مراجع ديني تاريخ ما نداشتند.
جمهوری اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه بيش، نه تنها يك فقيه را در راس حكومت قرار داد بلكه راه را بر ورود جمع روحانيت به حكومت باز كرد. بالاترين مقام امنيتي و اطلاعاتي كشور بر اساس قانون به يك مجتهد واگذار شد.
حضور مستقيم روحانيت در صحنه ي سياسي ايران، شكست روحانيون سياست مدار را در بازي هاي سياسي، مثل ساير سياسي هاي دنيا در پي داشت. آيت الله شريعتمداري از مراجع تقليد، متهم به فعاليت برضد جمهوري اسلامي شد و از مرجعيت خلع شد، شانس هم آورد كه اعدام يا خلع لباس نشد. آيت الله منتظري مرجع ديگري بود كه از جانشيني آيت الله خميني به شيخ ساده لوح تنزل يافت و بارها خانه اش مورد حمله ي وابستگان به گروه هاي سياسي قرار گرفت. عبدالله نوري وزيركشور بارها در لباس روحانيت از گروه هاي فشار سياسي كتك خورد و فحش شنيد و بالاخره با همان لباس محاكمه و زنداني شد. عبدالرضاحجازي روحاني ديگري بود كه سال ها پيش از نوري به جرم هم دستي با ضد انقلاب اعدام شده بود. علي فلاحيان، روح الله حسينيان و غلامحسين محسني اژه اي در جريان قتل هاي زنجيره اي - كه داشت پرونده هاي طبقه بندي شده ي وزارت اطلاعات را رو مي كرد -، روحانيوني بودند كه بارها مورد اتهام و حمله هاي تند قرار گرفتند. شكست مفتضح در انتخابات تهران و بعد هم رياست جمهوري براي روحاني اي كه آيت الله خميني درباره اش گفته : مخالف هاشمی دشمن پيامبرست، تابوي روحانيت را مي شكند.
تاريخ قضاوت مي كند فراز و فرود قدرت واقعي روحانيت شيعه را يا فزوني قدرت مذهبي ها را پس از معجون مرجعيت عام و حكومت. ؟؟؟

امروز فيلم آتش بس را ديدم، ديدن اين فيلم را به همه پيشنهاد مي كنم. فيلمي ست كه كالبدشكافي جالب روانشناسي، رفتارشناسي اجتماعي و حتي رفتارشناسي تاريخي و فرهنگي انجام داده. البته بازي ستاره هاي سينما : مهنازافشار و محمدرضا گلزار هم بر جذابيت هاي كار اضافه كرده؛ به نظرم يكي از فاكتورهاي بازيگر خوب، كاريزماتيك بودنش ست. ممكن است كسي در نقشي عالي فرو رود يعني اگر واقعا در آن موقعيت قرار گيرد دقيقا همان عكس العمل را نشان مي دهد كه در فيلم نشان داده اما جذابيت ندارد يعني شما خوشتان نمي آيد ببينيد چه كار مي كند. قيافه، ژست ها، تيپ، صحبت كردن و... نه اين كه بي عيب باشد و قشنگ باشد، بايد دلنشين باشد كه نوع ديگري از زيبايي ست. گفتگويي از مهناز افشار ديدم كه شخصيت سالم و راحتش را نشان مي داد در اين فيلم هم شخصيتش به ياري بازيش آمده.





