
از نظر من هر کس می تواند تنها برای خودش تعریفی از زیبایی داشته باشد و یک تعریف همگانی وجود ندارد؛ شاید بهتر باشد بگوییم هرکس هم نمی تواند برای خودش از زیبایی تعریف داشته باشد بلکه درست ترست بگوییم : هر کس می تواند برای زیبایی از دیدگاه خودش یکسری "پارامتر یا مشخصه" ردیف کند. به این صورت که : "از نظر من این پارامترها در زیبایی موثرند."
حالا چرا این طور می شود یعنی چرا نمی شود در مورد زیبایی یک تعریف یا مانیفست گذاشت؟
من فکر می کنم چون تعریف، قالب می سازد و زیبایی از جمله مقولات نسبی و شدیدا سلیقه ای ست یا به عبارتی بی سر و ته است، (بارها پیش آمده، مثلا لباسی را شما پسندیدید، دوستتان نپسندیده و یا چیزهایی را می پسندید که در گذشته تصورش را هم نمی کردید!) در قالب نمی گنجد! پس در هر صورت بهتر است تعریف را در موردش کنار بگذاریم.
هر آن چه که رضایت بخش است
فکر می کنم خیلی ها در این جمله ی کوتاه با هم، هم عقیده باشند : "زیبایی یعنی هر آن چه رضایت بخش است." به عبارتی (باز هم به نظر من!) اگر قرار باشد بالاخره از زیبایی یک تعریف خیلی خیلی کلی داشته باشیم این یک جمله گویاترین است اما از این جا جلوتر نمی توانیم برویم. بحث اساسی که اتفاق نظر در مورد زیبایی را از افراد می گیرد، اختلاف نظر و سلیقه در همین رضایت بخش بودن پدیده هاست!
پارامترهایی که از دید من در زیبایی موثرند :
بعضی وقت ها یک نوع هارمونی مثلا یا ریتم ِ منظم یا تقارن روی زیبا کردن پدیده ای نقش دارد. نثر مسجع به خاطر تجانس بین آهنگ واژه ها، زیبا به نظر می آید یا قافیه و ردیف شعر، بعضی ابیات از یک ریتم یا انضباط پیروی می کنند : لاحول ولا قوه الا باله و ... اما شعر نو بسیاری از نظامات شعری را در هم شکست و پس از آن شعر سپید که پا را فراتر گذاست ولی زیبایی پا برجا ماند! این قضیه مرا یاد گل های نامتقارن می اندازد که علیرغم این که اندازه ی اجزای گل کوچک و بزرگ است اما باز هم زیبایند یا چهر ه هایی که چشم و ابرو و بینی و دهانشان آن جایی که باید باشد هست منظم و متقارن! اما نمی پسندیمشان؛ یعنی که زیبایی فراتر از نظم مشخصی است که البته بعضی اوقات می تواند نقش یک عامل مهم را داشته باشد.
خلاقیت و آگاهی داشتن در خلق و درک زیبایی جزو همین پارامترهاست! اگر خلاقیت پیکاسو مانندی نبود، زیبایی تا همان آثار رئال می ماند و اگر مخاطبانی آگاه و آشنا به آثار هنری نبودند، نمی توانستند زیبایی آثار خلاقانه را ببینند. بر این باورم که هر چه قدر آگاهی و خلاقیت ِ خالق و مخاطب بیش تر باشد، بیان و درک زیبایی متفاوت است. یک آگاه می تواند از languages Sign برناردو برتولوچی لذت ببرد یا حداکثر لذت را از بازی های تیم فوتبال اسپانیا و کار لوئیس آراگونز ببرد و یا از طراحی بدنه ی یک خودرو، تا یک فرد ناآگاه :
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
سن و جنسیت افراد هم روی تقسیم بندی زیبایی و نازیباییی موثرند. جمله ی معروفی می گوید : "وقتی مرد نسبت به زن ایراد گیر شد، پیر شده!" یعنی جذابیتی که جنس مخالف برای انسان دارد در پیری به مراتب کم تر از زمان جوانی ست یا لااقل شکلش فرق می کند. اساسا دید انسان به پیرامون بی تاثیر از سن و سال نیست؛ می گویند نوجوانان پانزده، شانزده ساله به دلیل غلیان هورمون های دوران بلوغ به عنوان مثال هر نوع رنگ قرمزی را هیجانی تر از یک 60 ساله می بینند؛ در واقع ترکیبات بیوشیمیایی بدن روی ذائقه ی زیبایی پسندی انسان ها موثرست. قضاوتی که یک هژده ساله از مدل لباس، موسیقی، چشم انداز و ... دارد با قضاوتی که همان فرد در هشتادسالگی از این مقوله ها دارد، متفاوت است. جنسیت هم سلیقه را تغییر می دهد ممکن است مردی از نظر "زنان" خوش قیافه و جذاب باشد که از دید "مردها" حتی مضحک باشد و برعکس!
ما ممکن ست بنا به شرایط محیطی به انواعی از موسیقی گرایش پیدا کنیم و انواع دیگر موسیقی را چیزی جز آلودگی صوتی قلمداد نکنیم یا نوع لباسی را به خاطر مد روز بودن بپسندیم که اگر دمده شود، زشت و "جوات" به نظرمان بیآید!
زيبايی در چشمان توست نه در آن چه كه بدان می نگری
با سپاس از هاجر و دوستاش و عاطفه انوارفرد


انگار قرار بوده بعد از مدت ها غیبت، جرقه ی اول این طوری زده بشه : "سوفیا" از تخیلاتی نوشته که بعدها در عالم حقیقی هم آن ها را دیده : "میوه های سرخی که درمان سرطانند ..."

با موزیک روسی آشنا نبودم اما این اواخر به لطف شبکه ی “Music box
برنامه ای از رادیو زمانه پخش شد در مورد یک ترانه ی قدیمی روس به نام روزگار خوب آن روزها که در طول هفتاد و هشت سال چندین ورژن از رویش ساخته شد و در طول این زمان به یک ترانه ی جهانی تبدیل شد ترانه ای که در زمان انقلاب 1917 یک ترانه ی انقلابی محبوب بود، بعدها آهنگ اعتراض و شکایت روشنفکران و جوانان شوروی از میان دیوارهای آهنین شد و سپس ترانه ی محبوب جوانان دهه ی شصتی اروپا که انقلابی بودند و بالاخره ورژنی برای جوانان دهه ی نود.
توی این دو روزه بارها این برنامه را گوش دادم لینک را این پایین می گذارم هم متن برنامه ای که شهزاده سمرقندی با لهجه ی افغانی اجرا کرده داخلش هست و هم لینک دانلود فایل صوتی برنامه که تکه هایی از ورژن های مختلف ترانه ی محلی "روزگار خوب آن روزها" را دارد. برای من، دانلود فایل صوتی بیست دقیقه ای طول کشید.
این جا کلیک کنید : آن روزهای به یاد ماندنی


رقابت بین باراک اوباما و هیلاری کلینتون هم چنان داغه جالبه که دو هم حزبی این طور با هم مبازره می کنند و لااقل برای ما ایرانی ها جالب تره که چرا با این وضع مبارزاتی درون حزبی، هیچ انشعابی از این دو حزب به وجود نیآمده یا حزب دیگری مشابه این دو حزب در امریکا وجود نداره؛ البته در امریکا احزاب دیگری هم هستند اما در چنین جایگاهی نیستند.
اول بریم سراغ احزاب امریکا : "ساختار" هر دو حزب امریکا به شکلی هستند که می شود گفت در واقع چندین حزبند : مثلا شاخه های حزب دموکرات (در مورد جمهوری خواه هم همین طوراست، فرقی نداره) در هر ایالت امریکا یک استقلال نسبی دارند مثلا پیش آمده که حتی بعضی مواضع ِ حزب ِ دموکرات ِ فلان ایالت، مثل مواضع حزب رقیب بوده اما در نهایت این "کنوانسیون ملی هر حزب" هست که بین شاخه ها در مواقع لزوم هماهنگی به وجود میآره و مثلا در انتخابات ریاست جمهوری، باعث می شه که تمام زیر مجموعه های حزب از یک نفر حمایت کنند؛ به همین خاطرست که می گویند نظام حزبی امریکا در حقیقت "پنجاه حزبی" است.
در هر حزب، جناح های مختلفی هم هست مثل : محافظه کاران سنتی، لیبرال، مسیحیان راست گرا، جناح میانه (در حزب جمهری خواه) و سوسیال دموکرات چپ، لیرال سنتی، لیبرال میانه رو و راست میانه رو، محافظه کار (در حزب دموکرات) که هرکدام با هم اختلافاتی دارند و حتی باعث شده در مجلس سنا، سناتورهای یک حزب رای های مختلفی بدهند یا بر سر موضوعی با حتی رقیب ائتلاف کنند؛ مثلا سناتور هیلاری به جنگ عراق رای مثبت داد اما اوباما رای منفی داد!
نظر دیگری هم هست که می گویند امریکا چهارحزبی است چون همیشه در آن حزبی که حاکم بوده - مثلا جمهوری خواه- یک جناح، حامی رییس جمهور است که روی مسائل بین المللی فوکوس می کند و یک جناح حامی کنگره که روی مسائل محلی تمرکز می کند و بعضا با رقیب هم ائتلاف می کنند که این دو جناح در دو حزب جمعا می شود چهارتا.
البته توجه داشته باشیم که فعالیت مهم و حیاتی احزاب در زمان انتخاب رییس جمهور جدیدست و در مواقع دیگر وضعیت دو قطبی وجود ندارد.
ساختار احزاب یک طرف از طرف دیگر احزاب – و جامعه- امریکا روی ایدئولوژی تمرکز نکرده اند البته نه به طور صد در صد بلکه مثل جوامع دیگر آن چنان در چارچوب ایدئولوژی نبوده اند و نقش ایدئولوژی، خیلی کم رنگ بوده : مهاجرینی که از اروپا به امریکا آمدند و شالوده ی اجتماعی امریکا و احزاب امریکا را تشکیل دادند، افرادی بودند که فضای ایدئولوژیک اروپا را تجربه کرده بودند و حتی یکی از دلایل مهاجرتشان به خاطر مشکلاتی بود که با فضای ایدئولوژيک داشتند پس قطعا تمایلی هم نداشتند جامعه ی جدیدشان هم ایدئولوژیک بشود.
نکته ی مهم تکثرگرایی یا پلورالیسمی ست که در امریکا جاافتاده یعنی این تکثرگرایی تا آن جایی هست که پذیرفته اند که می توانند در یک حزب باشند اما مخالف هم باشند ولی در نهایت به یک کاندیدا برسند یا حتی به کاندیدای رقیب رای بدهند اما باز هم با هم در یک حزب بمانند! حزب دموکرات حدود هفتاد و دو میلیون نفر عضو داره و حزب جمهوری خواه حدودا چهل و دو میلیون نفر (کل جمعیت امریکا تا چند وقت پیش بالای 290 میلیون نفر بود) یعنی اگر پلورالیسم نبود، اگر امریکا کشور ایدئولوژیک بود، همیشه دموکرات ها برنده می شدند و ضمنا ناگزیر می شدند خیلی بیش تر از دو حزب داشته باشند. نظام طبقاتی اشرافی مثل انگلستان نیز از اول در امریکا نبود و اصولا در امریکا چارچوب هایی که در جوامع قدیمی هست به وجود نیامد.
برای انتخاب رییس جمهور سنتی بوده که رییس جمهور سفیدپوست، انگلوساکسون و پروتستان باشد اما در چارچوب این سنت هم نماندند و نخواهند ماند همان طورکه جان کندی کاتولیک را انتخاب کردند.
پی نوشت ۱: متاسفانه از پی نوشت پست قبل بد برداشت شد چون پی نوشت بود و مطلب اصلی نبود زیاد جدیش نگرفتم و در نتیجه باعث چنین سوء تفاهمی شد منظور من بدون هیچ دید منفی یک سری صفات زنانه بود که الآن اصلا در موردش حرف نمی زنم اما امیدوارم بعدا مفصل ازش بنویسم.
پی نوشت ۲ : اصلا بروید فیلم الکساندرا را ببینید و باهاش حال کنید که این قدر به خانمها حال داده!

"امیررضا خادم" (نماینده ی تهران) در وبلاگش بخشی از شایعاتی که پشت آدم های مشهور گفته می شود را نوشته. شایعاتی که در ایران بیش تر حول و حوش مال و منال و درآمدها می چرخد و علتش هم این ست که در ایران کسی نسبت به سرمایه داری حس خوبی ندارد یعنی سرمایه داری مساوی ست با حرام خوری و پدرسوخته بازی. به همین خاطر در ایران هرکسی را می خواهند خراب کنند یکی از روش ها این است که بگویند طرف میلیاردها تومان ثروت دارد یا مشغول ساخت وساز ست اما نکته ی مهم که امیرخادم هم بهش اشاره کرده این ست که چرا تمکن مالی باید آن قدر مذموم، ناصواب و حتی منکر شده باشد که برای خراب کردن دیگران شایعاتی این شکلی را طرح کنند و حتی رفاقت با یک نفر که فعالیتی اقتصادی کرده باعث بد نامی افراد بشود.
در همین کشور ترکیه که همیشه بغل دستی مان بوده، نخست وزیر (رجب طیب اردوغان) یکی از سرمایه داران بزرگ ست و یک کارخانه ی مواد غذایی را اداره می کرده (و احتمالا هنوز هم مشغوله) و اتفاقا یکی از دلایل محبوبیتش و موفقیتش در بین ملت ترکیه همین فعالیتش بوده چون مردم معتقدند کسی که توانسته برنامه ی موفق اقتصادی برای خودش داشته باشد و عُرضه ی اداره کردن یک واحد بزرگ تولیدی داشته باشد پس می تواند در نخست وزیری ترکیه هم موفق باشد.
البته توده ی مردم ایران علت این عیب نیستند بلکه علت، بیش تر ِ ثروتمندان بزرگ ایرانند که از راه های مافیایی و غیرشفاف گذشتند و هم چنین اقتصاد خرابی که واسطه گری و تجارت را ناخواسته به دلالی و دشمن تولید تبدیل می کند!
هر سال لیستی از ثروتمندترین افراد دنیا منتشر می شود که توی این لیست از نفر اول گرفته تا پایینی، مقدار دارایی، درآمد ِ ماهیانه، منابع درآمد ووو مشخصه و هم چنین راهی که سرمایه دارها طی کردند تا به این جا رسیدند (البته نقاط تاریکی هم ممکنه باشه و هیچ چیز مطلق نیست ولی از نظر شفافیت قابل مقایسه با ایران نیست) مثلا "بیل گیتس" مشخصه این ثروتی که دارد از کجا آورده از چه سالی شروع به چنین درآمدی کرده ووو اما در ایران همه ی سرمایه دارها خودشان را قایم می کنند (با این که فکر نمی کنم در ایران سرمایه دار با استاندارد جهانی وجود داشته باشه) چون فلان جای همه کثیف ست و آخرش به آن جایی می رسیم که سرمایه داری در فرهنگ ما مذموم ست. در فرهنگ اسلامی ما هم همیشه تاکید بر ساده زیستی شده، مستضعفین محور بوده و به عنوان مثال خیلی تاکید شده که بزرگانی مثل امام علی با این که حکومت می کردند شخصا چاه می کندند و خلاصه چهره ی هیچ ثروتمندی خوب نبوده. البته اسلام ضد سرمایه داری نیست ولی فرهنگی که از دل اسلام در آمده یا در آوردند –کار نداریم- چنین شکلی دارد. حسادت ایرانی ها را هم به دلایل اضافه کنید که چشم ندارند بالاتر از خودشان را ببینند که دقیقا نمی دانم این صفت از کجا نشأت گرفته ولی می دانم ما همیشه ملت بدبختی بوده ایم و خاصیت بدبخت ها این ست که تا یک نفر خوشبخت رو می بینند بدبختی ها و دردهاشان بیش تر به چشم شان می آید و ... و احتمالا "این" فرهنگ شده؟!
پی نوشت : دیروز فیلم که "الکساندرا" ساخته ی "الکساندر سوخوروف" رو می دیدم داشتم به این فکر می کردم که چرا در تمام آثار هنری زنان محور اتحادند و مردها همیشه توی سر و مغز همدیگه می زنند در حالی که با تمام وجوهی که شخصیت زن داره و آفرینندگان چنین آثاری هم اشتباه نکرده اند اما زن وجوهی هم داره که ممکنه بشریت را به فنا بده! مدتیه (حدود چندساعته!) در حسرت یک اثر جاودانه با چنین مضمونیم!

می خوام در مورد "سریال هزار چهره" بنویسم. قسمت دیشب، مرد هزار چهره یک لباس مندرس پیدا کرد، پوشید و رفت تو جلد هنرمندها و گندهه شون شد. سوژه ی اصلی داستان به این جا برمی گرده که هنرمندها مخالفند که برای هنر تعریف یا چارچوب بگذارند یعنی خیلی از هنرمندها – نه همه شون - معتقدند "بیانی" که "سر و صدا" بکنه اثر هنریه. یعنی اگر ما خیلی زور بزنیم و بخواهیم که بالاخره یک تعریف کوچولو برای "اثر هنری" ارائه بدهند، می گویند اثر هنری دو ویژگی داره : 1- بیان 2- مورد توجه واقع شدن
مورد اول (بیان) یعنی اون اثر، بیان کننده ی پیام باشه پیامش هم مهم نیست چی باشه برای این مورد اصلا چارچوبی نمی گذارند خصوصا برای راهی که این پیام بیان بشه؛ اتفاقا خیلی از پیام ها از روزمرگی ها مایه می گیره چرا؟ چون واکنش مردم در زندگی روزمره شون نسبت به پدیده های اطرافشان واکنشی خودکاره یعنی چیزی حس نمی شود، چیزی درک نمی شود چیزها و اتفاقات چون آشنا هستند، واکنش ها بدون حس و خودکار می شود. هنر قرارست "آشنایی زدایی" کنه و باعث بشود که مخاطب احساس کنه چیز جدیدی را در یک وضعیت کاملا شناخته شده تجربه می کند. پس خیلی از آثار هنری با جلوه ها و ماتریال های مختلف وارد یک کار ساده ی روتین مثل حمام کردن می شوند.
مورد دوم (مورد توجه واقع شدن) برای این مورد هم چارچوبی نیست چون هر محدودیتی می تونه جلوی خلاقیت و نوآوری را بگیره. این جا اصل متفاوت بودن به کار میآد. یک نقاش معروف اروپایی سال ها پیش توی قوطی کنسرو کثافت کاری کرد با این "پیام" که همیشه قرار نیست هر اثری که هنرمند از خودش می گذاره، تمیز باشه (یه همچین چیزی) این قوطی کنسرو و (...) سال هاست توی یکی از موزه های هنری اروپا در معرض دید هنردوستان هست! خب! این اثر ِ خلاقانه، مورد توجه قرار گرفته، پیامش هم سال ها بعد از مرگ خالق باقی مانده. نمونه های دیگری هم از این آثار هست که عده ای این ها رو هنر می دانند چون به هرحال تونسته حرفی رو به طریقی بزنه که تا به حال کسی نزده و به هرصورت شنیده بشه (براساس تفکر این افراد حتی می شه حمله ی یازدهم سپتامبر رو هم به عنوان اثر هنری معرفی کرد) عده ای هم مخالفند. کتابی هم به اسم "آیا این هنر است؟" نوشته شده که چنین آثاری را بررسی می کنه که آیا هنرند یا نه.
خیلی های دیگه هم هستند که برای اثر هنری زیبایی بصری یا یک جور هارمونی را همراه این دو مورد کذایی میآورند (من شدیدا موافق این دسته هستم!) ولی هر دو دسته نمی خواهند هنر خیلی در چارچوب قرار بگیره تا مبادا محدودیت پیدا کنه. اما از طرف دیگر این ها باعث می شه دیگران آثاری رو بپذیرند چون مورد تعریف چندتا منتقد کله گنده بوده یا هر اثری که یک هنرمند معروف می سازه مورد تمجید قرار بگیره هرچی می خواد باشه. مثلا اون قوطی کنسرو کثافت اگر کار یک آدم معمولی بود، قضیه طور دیگری می شد. مثل لیست خرید مسعودشست چی که یک شعر تکان دهنده شد چون هنرمندان جای استاد طوفان گرفته بودنش.
اما همین سریال مرد هزار چهره هم به عنوان اثر هنری یک هنرمند معروف – یعنی مهران مدیری- در ضمن حکایت هایی مثل همون لیست خرید یا کُپه ی گِل نیکی خانوم را داره این که ملت تعبیر و تفسیرهایی می کنند که ممکنه به ذهن سازنده هاش هم خطور نکرده باشه : "محاکمه ی شست چی قراره کرباسچی رو تداعی کنه!" "تکیه کلام و عینک و تکان دادن دست چپ یعنی آقا!" " داستان از فرار شهرام جزایری الهام گرفته!" ووو این تعبیرها آدم رو یاد زمانی می اندازه که هیچ شاعری حق نداشت در شعرهاش "گل سرخ" به کار ببره مبادا منظورش "خسرو گلسرخی" باشه! ببیید سانسورچی ها چی رو به چی ربط می دادند! حالا می بینیم که اون سانسورچی ها از جنس خودمون بودند. به این فکر می کنم که اگر شمقدری مرد هزار چهره رو ساخته بود تعبیرهامون فرقی می کرد یا نه؟!

نوروز رو دوست دارم چون زمین و زمان دست به دست هم می دهند تا حس کنم باید عوض شوم خوب یا بد باید زمین و زمان و از جمله خودم را نقد کنم؛ هوووووووووووم! این روزها طبیعت پر از آوانگارد می شه! گذشته از همه چیز نوروز نوستالژی بچگی همه مونه ...
امسال سریع تر از اونی که فکرش را می کردم تمام شد. برای من ... روی هم رفته خوب بود...
"این جا" توی این "جای" مجازی ... سال 85 پرانگیزه تر بودم؛ امسال هم با چندتای دیگه آشنا شدم با بعضی هم فکر کنم دوست شده باشم. توی (حدودا) این یک سال، جو مینی مالیستی ِ اینترنت بیش تر گرفتم اصولا هرکسی میاد این جا بنویسه، مثنوی هفتاد من کاغذ می نویسه اما فضای "شاه از اسب پیاده کن ِ" این جا یواش یواش به قاعده اش می کنه. به هرحال! بودن در – اختصاصا- این "جای" مجازی و –عموما- هر جامعه ای محک خوبیه تا ببینیم چه قدر از پس "خودمان بودن" که علت ِ "خود را نفروختنه" بر میآییم.





