خاطره بازی ام هنوز تموم نشده!!!!


شاید این مناظره را بشود در این یک خط خلاصه کرد : آتش خردمند سیاست، آرام آرام گرم شد و سپس اوج گرفت؛ آتش خردسال سیاست، آتش گرفت و خاکستر شد.
موسوی با مجموعه ای از ادب و متانت، صحبت های صادقانه که حرف اکثریت مردم در این چهار سال و حتی فراتر از این چهارسال، عقده ای بود که می خواستند بر سر صاحبان قدرت خالی کنند و همچنین هوشمندی ای که با گذشتن از کنار ادعاهای احمدی نژاد و دادن جواب کلی، در مجادله با احمدی نژاد اسیر نشد، توانست مناظره را ببرد.
به نظر من با پایان این مناظره نه تنها شکست احمدی نژاد در این انتخابات رقم خورد بلکه عمر سیاسی او نیز به پایان رسید او در این چهارسال، حلقه ی بسته ای از نزدیکان خود درست کرده بود و با تندوری ها و رفتارهای ناپخته اش باعث نارضایتی هم در بین مردم و هم در بین سیاسیون شد او در مناظره ی پریشب رسما خودکشی سیاسی کرد.
اما من فکر می کنم کروبی نمی تواند موفقیت موسوی را در مناظره با احمدی نژاد داشته باشد چرا که مطمئنا عصبانی می شود و در جواب تمام ادعاهای احمدی نژاد نمی تواند ساکت بنشیند و اسیر مجادله ی باتلاقی با محمود می شود.

جواد مرا به بازی «برنامه ريزي در زندگي من» دعوت کرده من هم مجبورم که در بازی شرکت کنم! اما یک نکته را بگویم که این جا ثبت بشود دلایل جواد جالبه مجیدشر را دعوت کرده چون منظم ترين و با برنامه ترين وبلاگ نويسه یا هاجر را به خاطر این که تحصيلات عاليه ی رشته ی آمار دارد و نوع نگاه او به مقوله برنامه ريزي بايد جالب باشد، دعوت کرده اما بنده را دعوت کرده "تنها" (این تنها خیلی مهمه!) "تنها به این دلیل که خيلي وقت است مطلبي ننوشتم!!!" یعنی در واقع من این دور و برها بین این نخبه های برنامه ریزی و نظم داشتم می تابیدم، بعد گفتند یه چی هم این بنویسه دور هم باشیم!
***
گفتن این که برنامه ریزی من چه طور است مقداری سخته! خصوصا در گذشته نقطه ضعفم پرسیدن همین سوال بود فکر می کردم این سوال داره به حریم خصوصیم تجاوز میکنه بی ادبانه ترین پست وبلاگم هم یک موقعی در واکنش به چنین سوالی نوشته شد!
اما من هر روز وقتی را به اینترنت اختصاص می دهم بالاترین که رد خور ندارد سایتی که ما را به سایت های دیگر پیوند می زنه و البته تمرین دموکراسی؛ بلاگفا هم برای این که ببینم دوستان در چه حالند، همین طور الف و تابناک. فیس بوک هم که انصافا مهمه! توی هتریک هم به نظر بعضی ها دنبال کار عبثی هستم : یک تیم فوتبال مجازی دارم بازیکن می خریم، بازیکن می فروشیم، مربی میاریم، تیم ارنج می کنیم، و آخر هفته هم تیم بازی می کند و مثلا می بریم و ما مقداری خوش خوشانمان می شود!
فیلم هم می بینم، هفته ای یک فیلم خوب سینمایی می خرم (تا حالا همه اش خارجکی بوده)، می بینم و بعد هم توسط چند تا بچه ی عشق سینما... نقد می شود!
زبان انگلیسی هم جزو برنامه های ثابت هفته است و دختری که مثلا استاد ما ده، بیست تا نره خره هم پای ثابت سوژه ای و احیانا م.ت.ل.ک بوده!!!!
سر کلاس دانشگاه هم دو روز در هفته می روم دو تا درس بیشتر نمانده و استادش هم انصافا استاد و بزرگ و صاحب نامه اما اون هم سوژه ی تقریبا ثابتی ست اما این یکی نه برای متلک پرونی!!!
برنامه ی ثابتی هم هست که برویم اونجا ته اون بن بسته! (جواد خودش قضیه را می گیره!)
خوب! طبیعتا تمام این محافل دوستان خاص خودش را دارد که به فراخور حال، وقت ما را می گیرند مثلا اون دوستی که تا وعده ای 96 کیلومتر قدم نزنیم نمی شود و اگر من یا اون همدیگر را توی تاکسی نیاندازیم که برود معلوم نمی شود چند شبانه روز در حال قدم زدن می مانیم!
کار هم می روم که به دلیل بعد مسافت با خان دایی محترم گپ می زنیم.
لذت ماشین سواری هم هست اصولا از سرعت بالای اصولی و فرارهای اصولی از شلوغی ها لذت می برم؛ از ترافیک شدید که تمام روزنه ها بسته است و جز با دیوانه بازی نمی شود در رفت، خوشم نمیآد ولی اگر شلوغی شهر به قاعده باشد گاز دادن و لایی کشیدن اصولی حال می دهد خصوصا وقتی یک ویراژ دهنده ی غیراصولی را جا بگذاری.
فعلا روی پروژه هم کار می کنم گرچه یک روزه که روی هواست و بعد از چندماه معلوم نیست باشه یا نباشه
و ...
و برنامه های مگویی که هر کسی از جمله جواد دارند که فارغ از بیلان کاری و زبان انگلیسی و آنالیز شجریان و... برای انبساط خاطر انجام می دهیم.
خب! این ها برنامه ریزی بود یا روزمرگی ها؟! ... اما دوست دارم مقداری دست خوش تغییر بشود وقتم پره و وقت هایی فکر می کنم آب در هاون کوبیدن است که اون بحثی ست جدا در هر صورت یکی از خواسته های قلبی من این ست که دوباره به کارهای نقاشی برگردم و وارد برنامه های من بشود حتی اگر لازم باشد برای مدتی تمام برنامه های دیگر تعطیل شوند و ... مشکلات تحصیلی (تحمیلی) فعلی تمام هم شود و بتوانم به کارهای مهم تری برسم.
همه را که جواد دعوت کرده! من هم امان الله خان را دعوت می کنم گرچه این روزها در فعالیته، اساسا از این چیزها نمی نویسه و ... می دونم که اجابت نمی کنه!

دیشب چشممان به جمال جواد اسفندگان روشن شد. چون اولین دوست وبلاگی بود که دیدمش قرار گذاشتیم من یک یادگاری این جا بنویسم گرچه توی آن چندساعت هرچه سوژه و عکس جمع و جور کرده بودم، عملا بی استفاده ماند : می گویند شیخ کروبی در قسمت هایی از مصاحبه هایش با آن فصاحت و بلاهت ل.ری اش در حالی که عصب می زند به مصاحبه کننده می گوید : "اون واکمنتو خاموش تا بگم" و یک چیزهایی می گوید و اکیدا سفارش می کند که این ها را ننویسی ها! شیخ جواد هم از این نظر بی شباهت به شیخ کروبی نبود با این تفاوت که چندباری توی دل و بال ما را هم گشت ... یعنی کروبی تر از کروبی!!!
اما به یادبود اولین دیدار و برای کسانی که احیانا مولانا جواد را ندیده اند :
آن عاشق آیس پک، آن خورنده ی ایستک، آن کشنده ی قلیان که بود مثل نی قلیان*، اما قدش بود بین من و امان، آن دهنده ی دود از سوراخ دماغ، آن حمال مثنوی در کیفش، آن دارنده ی عینک ته استکانی بر چشمش** عاشق بد فرم خاتمی بود و کمیتش لنگ بود و خلاصه از عجایب روزگار بود و رفیق فابریکش نیما بود و ...
خلاصه بسی فیض بردیم!
*از پشت تلفن فکر می کردیم برعکسش باشد او هم فکر می کرد ما بلوند هستیم اما ما هم برعکس درآمدیم
**این را برای جور شدن متن گفتم

خواستم از میرحسین موسوی بنویسم از این که بعد از یک عمر که بر ایران و ایرانی اتفاقات جورواجور گذشت در برابر تمام غم ها و شادی ها لب از لب باز نکرد نه هم درد بود و نه هم دل، دل خوش کنک هم نبود و حالا شعار تعهد داده و به گنگ بودنش پاسخ گفته!
یک وقتی یکی از رجال سابق (که آدم محترمی ست) می گفت : نه سال 76 و نه 84 هیچ وقت از بالا برای میرحسین پیغام نیاورده بودند که کاندید انتخابات شود و فقط یک بار در سال 72 پیامی به ایشان رسید ...
و حالا شاید دفعه ی دوم باشد برای کسی که نشان داده بیش ترین انطباق را با تئوری های جمهوری اسلامی داشته و البته جدی تر! بی صداقتی ای که بد جوری توی ذوق می زند. سیاست مداری که توی قاب روی دیوار برود تا مبادا آماج حمله قرار گیرد، شاید بزرگ باشد اما بزرگوار نیست.
خواستم از بیانیه ای بگویم که انگار در دفتر نخست وزیری نوشته بوده و حالا از توی گنجه درش آورده، از بقالی که قرارست به عقل و سلیقه ی (بخوانید هنر، تکنیک ... ) خودش کاغذی بنویسد و پشت شیشه بچسباند، از شعارهایی که دهه ی شصت را دهه ی ریاکاری و پوپولیسم کرد ... تازه دهه ای که دهه ی مردم انقلابی و از همه مهم تر دهه ی جنگ بود؛ جنگ اگر هیچ برکتی نداشته باشد لااقل آمار خودکشی را پایین می آورد چون حسی در مردم به وجود می آورد که همه نسبت به هم احساس فایده می کنند اما حالا در آستانه ی دهه ی نود هستیم، بی برکت ِ جنگ!
نمی دانم قبول هست یا نه اما این دو تا سخن از میرحسین یکی مربوط به سال 78 (در مورد ترور حجاریان) و یکی 79 (مربوط به تعطیلی فله ای مطبوعات) هم تا حالا پیدا شده! شاید هم از میان هیاهوی موج های دوم خردادی کسی میرحسین را نمی دیده؟؟؟!!!
به هرحال حالا که میرحسین آمده کار برای خاتمی هم سخت شد اگر تا پیش از این یک مقایسه ی ساده بین وضع معیشتی دوران خاتمی با محمود، راحت مردم را توجیه می کرد، حالا دیگر نمی شود بین خاتمی و میرحسین چنین کاری کرد، به نظرم کار برعکس هم شده!
عده ای از کسانی که (و نه همه شان) سطح فکر بالاتری دارند و به توسعه و پشت بندش به دموکراسی فکر می کنند، چون انتخابی جز خاتمی یا محمود نداشتند و قرارشان این بود که لااقل وضع بدتر از این نشود، خاتمی را توجیه می کردند، از خاتمی انتظاری بیش از این نداشتند اما حالا این دلیل ِ حمایت از خاتمی را میرحسین هم برایشان توجیه می کند.
دلیل دیگری که حمایت از خاتمی را توجیه می کند، ناکارآمدی ِ انقلابی گری یا هر حرکت رادیکالی ست که فضای توسعه را متشنج می کند مثل طوفانی که جلوی شکفتن گل ها را می گیرد (ریشه های آنومی) یعنی دلیلی که خاتمی را کم هزینه تر از تحریم یا آمدن کسی مثل عبدالله نوری می دانست اما حالا همین دلیل ها می تواند موسوی را بیش تر توجیه کند!
به هرحال، دل من و خیلی ها با این کسی که معلوم نیست سال ها به کجا تعهد داشته و هنوز نمی دانیم اصلا چرا خیلی وقت ها اسمش کنار خاتمی آمده، نیست؛ تا بعد ...

مینیمال سیاسی- اجتماعی (پیشاپیش بابت بعضی تعابیر ممنوعه معذرت خواهی می کنم) :
اگر "حتی" گ و ز ی د ن را برای مردم ممنوع کنند،
هرکس ب گ و ز د اپوزیسیون محسوب می شود
اما ملت، اپوزیسیون، اصلاح طلب و ... جملگی، گ و ز و می شوند.
آیا این یک مینیمال بود؟!

ضمنا خلخالی در کتاب خاطراتش گفته که از بین کسانی که اعدام کرده، تحت تاثیر "سپهبد بیدآبادی" (فرماندار نظامی تبریز) قرار گرفته چرا که تا آخر محکم ایستاد و گفت یک وقت ما می کشتیم حالا نوبت شماست! (متاسفانه هر چه گشتم نتوانستم دقیقا گفته ی خلخالی را در کتابش پیدا کنم)
تصویر پایین، مهدی رحیمی را در زمان بازجویی نشان می دهد قیافه ی افرادی که به حرف های او گوش می کنند، جالب است همه بهت زده و متعجب او را نگاه می کنند؛ او به عنوان یک زندانی، انگار دیگران را غافلگیر کرده : چهره ی هاشم صباغیان (مرد ریش پروفسوری) و خصوصا دو معمم سمت چپ تصویر و معاون رحیمی که کنارش نشسته و البته چهره ی رحیمی که انگار دارد خدا را شکر می کند :

تصاویری از زنان انقلابی :


درست که بخشی از خانم های انقلابی دوست داشتند برای همیشه چادر را انتخاب کنند اما در کنار عکس ها این هم خالی از لطف نیست : یکی از خانم های مبارز، همان روزها گفته بود : از چادر تا زمانی که شاه سقوط نکرده است به عنوان "سمبل" مبارزه استفاده خواهدکرد و بعد از رفتن شاه فضایی آزاد به وجود می آید.
و ... ضمنا صفحه ی اول روزنامه ی اطلاعات روزهای انقلاب، علاوه بر تیتر اصلی به سایر تیترها هم توجه کنید مثل گفته ی دادستان انقلاب که گفته مزاحمان خانم های بی حجاب ضد انقلابند و یا به آمار کشته ها :

تصویری از نقش جهان اصفهان بعد از پیروزی انقلاب (عکس آیت الله در گوشه ی سمت راست بالا) :


گویا این خانم که دور گردانده می شود از مستخدمین شاه بوده راست و دروغش گردن منبع خبر!

ایشون هم گویا ساواکی بوده





